
با ياد رونق عشق
سلام سلام سلام به همه دوستان عزيزم
در ادامه پست قبلي و مطلب پاياني اين چند پست
ترك كنترل ديگران
نفس معتقده فقط با كنترل ديگران مي تونيم در روابط خود ، به امنيت دست يابيم
در حقيقت نفس تصور مي كنه كه هدف از روابط ،
داشتن كسي يه كه اونو كنترل كنيم.
از ميان روشهاي كنترل ديگران مي شه به :
پول و روابط جنسي و احساس گناه اشاره كرد
يعني كسي كه هزينه ها را پرداخت مي كنه فكر مي كنه
فرد مقابل به او مديونه
و بايد تحت كنترل او باشه
يا روابط جنسي مي تونه ابزاري براي استثمار و كنترل فرد مقابل باشه
همچنين احساس گناه و سرزنش نيز از ابزار نفس براي كنترل فرد مقابله
مثلا پدر و مادر جهت كنترل فرزندان خود احساس سرزنش و گناه رو
بكار مي گيرن و همه تقصيرها رو سريع به گردن بچه ميندازن
و با بوجود آوردن احساس گناه و سرزنش سعي در كنترل فرزند مي كنن
نياز نفس به كنترل ديگران و تملك و تصاحب همگي در يك چيز خلاصه مي شه
و اون هم ترسه
كنترل ديگران براي نفس احساس قدرت و ارضاي آني داره
تلاش براي كنترل ديگران در روابط ، باعث جدايي ميشه و هرچه به
اين موضوع پافشاري كنيم و طرف مقابل رو حبس كنيم
در واقع خودمونو حبس كرديم
راه حل:
راه رهايي از اين موضوع هم فقط گوش ندادن به حرف نفسه
و خودمونو رها كنيم از افكاري كه نفس توي سرمون ميندازه
هر چه كمتر ديگران رو كنترل كنيم
بيشتر عشق رو تجربه مي كنيم
آرزوي موفقيت


با ياد رونق عشق
سلام سلام سلام
با آرزوي دلي خوش و روزي پر از عشق و روزي فراوان
در ادامه :
اكثر ما توقع داشتن از نزديكان را كاملا طبيعي مي دونيم
ولي هرچه اين توقعات و فرضيات هر اندازه هم موجه باشه
باز هم پريشاني و اختلاف بهمراه داره
نفس دوست داره ما هميشه توقعات و تصورات از ديگران رو
همراهمون و توي ذهنمون داشته باشيم چون با داشتن توقع
در حقيقت ما اختيار خودمونو رو به ديگري تفويض مي كنيم
در اينصورت عملا مي گيم « اگر اين شخص توقعات منو برآورده كنه
خب از آرامش برخوردار مي شم ولي اگه اين كار رو انجام نده
ازش متنفر مي شم و شديدا ناراحت مي شم »
از اونجا كه محاله بتونيم ديگران رو كاملا تحت كنترل داشته باشيم
انتظارات ما هم هميشه شكست مي خوره و نوميد مي شيم
ما اغلب در صميمي ترين روابط خود ، عشق رو به
چگونگي بر آوردن توقعات يكديگر متكي مي دونيم
و در ناخودآگاه مون اين پيام رو مي ديم
« اگه تو انتظارات منو برآورده كني به تو عشق مي ورزم
اگه برآورده نكني ازت متنفر مي شم»
و همين هم ميشه ملاك رفتاري مون يعني اگه
انتظاراتمون رو برآورده كنه يعني داره به ما عشق مي ورزه
و اگه برآورده نشه يعني ما رو دوست نداره يا از ما متنفره
پس هر چي توقعات و تصورات و فرضيات ما بيشتر باشه
فرصت كمتري براي برخورداري از آرامش و شادي خواهيم داشت
براي نمونه در زندگي زناشويي
زن فراموش كنه لباسهاي شوهرش رو بشوره
مرد فراموش كنه اتومبيل همسرش رو به تعميرگاه ببره
فراموش كردن بستن در تيوپ خمير دندون
پسري كه انتظار داره پدرش براش ماشين بخره
ووووو
حالا چطور بايد از نا اميدي و يأس ناشي از داشتن
توقع و تصورات دور بشيم ؟؟
راه حل : قرار دادن آرامش ذهن در همه روابط
اتكا نكردن به ديگران و به هم نزدن آرامش درون
بها ندادن به توقعات و انتظارات و فرضيات خودمون
وقتي مردي تصميم مي گيره لباساشو خودش بشوره
زني كه تصميم مي گيره خودش ماشينشو به تعميرگاه ببره
پسري كه توقع خريد ماشين رو فراموش مي كنه وووووو
وقتي هر كس توقعات خودش رو فراموش كنه
يكدفعه مي بينيم تمامي روابط ما بهبود پيدا مي كنه
و تمامي بغض و كينه مون كه به فرد مقابل فرافكني مي كنيم
از بين مي ره و آرامش جاشو مي گيره
هر چه بي قيد و شرط بودن و
پذيرش رو تمرين كنيم
بيشتر متوجه ميشيم كه آرامش ذهنمون به اعمال ديگران متكي نيست
با آزاد ساختن ديگران از توقعات مون و انتظارات مون
رابطه ي عاشقانه و خدمت به ديگران نمودار و جلوه گر ميشه
ادامه دارد...........


با ياد رونق عشق
سلام سلام سلام
با آرزوي يك دنيا بهترينها براي شما
از اين پست يه مطلب جديد رو با هم بررسي مي كنيم
كه مربوط ميشه به درونمون و اگه اجراش بكنيم
ما رو به عشق و انسانيت نزديك مي كنه التماس دعا
يكي از راههايي كه ما رو به عشق نزديك مي كنه
كنار گذاشتن فيلم نامه اي هست كه براي ديگران نوشتيم
هر كدوم از ما ها در خلوت ذهنمون و در تنهايي مون براي خودمون
و براي ديگران و كل دنيا داريم فيلم نامه مي نويسيم
مثلا
امروز بايد چيكار كنم ؟ با اون چه برخوردي داشته باشم ؟
در اون وضعيت اون بايد چه جوري باشه ؟
زن من اگه با اون اين برخورد رو داشت من بايد چيكار كنم ؟
اون دوست من اگه اينجوري رفتار كنه كارش درست ميشه ؟ وووووو
يعني دائما داريم براي خودمون و ديگران نقشه مي كشيم
كه براساس سناريوي ما حركت كنند كار كنند و زندگي كنند
چون ما خودمونو عقل كل مي دونيم و در تمامي اين فيلم نامه هايي
كه مي نويسيم خودمون رو محق ايمن و دوست داشتني مي بينيم
بيشتر اوقات ديگران را فريب مي ديم و تلاش مي كنيم كه براساس
متني كه براشون نوشتيم حركت كنند و زندگي كنند و سعي در
كنترل اونا داريم يعني اين شيوه نگرش باعث ميشه ما اصلا به
واقعيت فرد نگاه نمي كنيم يا به رفتار و دانش و سطح روحي و
تمايلات اون هيچ توجه اي نداريم .
فقط نفسمون داره ما رو راهنمايي و كنترل مي كنه به طرف
خودخواهي ، منيت ، خود برگ بيني و برتر بيني
در حقيقت ما به طرف مقابلمون اصلا نگاه نمي كنيم
و حرفشو هم نمي شنويم
فقط دنبال اونچه كه خودمون مي خوايم مي گرديم
تا اونو با خواسته هامون مطابق نبينيم ول كن هم نيستيم
و اسمشو هم مي زاريم عشق ، انسانيت ، كمك به همنوع ، وووووو
تا وقتي كه خودمون رو در هر شرايطي محق مي دونيم
و سعي مي كنيم به طرف مقابل بفهمونيم كه بهترينها رو مي شناسيم
روابط ما بهبود پيدا نمي كنه و عشق هم از ما فراريه
حالا چطور مي تونيم از نوشتن فيلم نامه دست كشيد ؟؟؟
ادامه دارد ........


با ياد رونق عشق
حسادت ،
ميل ناخودآگاه ما به رنج كشيدن و سرزنش ديگران به دليل دردهايمان هست
نفس پيامهايي دو پهلو به ما مي ده يعني مي گه كه در جستجوي عشقه
زيرا قلب ما تهي از عشقه از طرف ديگه ما نمي تونيم به عشق اعتماد كنيم
زيرا دير يا زود ديگران ما رو نمي پذيرند و طرد مي شيم
وقتي حسادت رو احساس مي كنيم به نظرمون حق با نفسه
معمولا ما حسادت رو به شكل خشمي سوزان احساس مي كنيم
كه با احساس طرد شدن همراهه و بيشتر اوقات در حالي كه
نفس نوميدانه تلاش مي كنه كاراي فرد مورد نظر رو كنترل كنه
و بدونه اون در هر لحظه كجاست احساس حسادت به خشم تبديل ميشه
نفس حسادت رو به شكل عشق نشون مي ده
يعني به ديگران القاء مي كنيم كه براي شما بهترينها رو مي خواهيم
و اين موضوع شايد!!!! درست باشه ولي در درونمون سعي مي كنيم
فرد مقابل رو كنترل كرده و اونو به تملك خودمون در بياريم
ممكنه درمورد كسي كه مورد حسادت ماست چنان انحصار طلب بشيم
كه بخواهيم بدونيم اون هر لحظه كجاست ؟!! داره چيكار مي كنه ؟ !!
و اينو هم اسمشو ميزاريم عشق !!!!
نداشتن اعتماد به خود ، ما را وا مي داره تا احساس ارزشمند بودن خودمونو
رو در دنياي بيرون بجوييم و بيشتر به حالت رقابت ابراز ميشه
و اگر كسي بهتر از ما عمل كنه ، حسادت مي كنيم ،
چون احساس بي ارزشي در ما برانگيخته ميشه
حسادت ، انحصار طلبي و رقابت ، هيچكدوم مربوط به دنياي بيرون نميشه
در حقيقت انعكاس ترس ها و عدم امنيت درون ماست
كه به دنياي بيرون فرافكني مي كنيم
راه برون رفت از حسادت هم اينه كنه عيب جويي وتلاش براي تغيير ديگران رو
كنار بزاريم و سعي كنيم بقيه رو دوست داشته باشيم
و محبت و عشق بورزيم بدون هيچ شرطي

با ياد رونق عشق
سلام سلام سلام
يه مدتيه سرم شلوغه و وقت نمي كنم
آپ جديد بزارم واسه همين يه نيايش مي نويسم
خداوندا اختيار زندگي ام را بدست گير و به من شهامت و نيرو عطا فرما
تا بتوانم در مسيري كه تو تعيين نمودي گام بردارم
و نور عشق و مهرباني و حسن خلق را در درونم روشن فرما
و زبان دلم را گويا فرما و چشم دلم را بينا گردان
خدايا هر روز براي عشق و حمايتي كه از تو دريافت مي كنم شكر گزارم


با ياد رونق عشق
هدف از رابطه با ديگران چيه ؟؟؟
تا حالا فكر كردين وقتي ما با ديگران برخورد مي كنيم هدفمون چيه ؟؟
هدف ما از اين ارتباط چيه ؟؟
اين ارتباط پيوند و همدلي مياره يا جدايي ؟؟
من كدوم طرف هستم طرف همدلي و عشق يا جدايي و نفس ؟؟
وقتي بتونيم واقعا به اين سوالات جواب بديم
مي بينيم دو تا راه براي انتخاب داريم :
1- عشق رو انتخاب كنيم و پيوستن و همدلي را در درونمون گسترش بديم
2- نفس رو انتخاب بكنيم و مثل يه عروسك خشممون رو متوجه ديگران
كنيم و سوالهاي تحريك كننده بپرسيم و عيب جويي كنيم و هميشه افكار و
اعمال ديگران را قضاوت كنيم اين به خودمون بستگي داره
اين همون اختيار انسانه خودش مي تونه هم نفس رو انتخاب بكنه هم عشق رو
قدرت نفس بسيار زياده اگر كوركورانه ازش اطاعت كنيم زندگيمون همراه با
ترس ، تدافع ، بدگماني و بي اعتمادي ادامه پيدا مي كنه و همش داريم
يا به ديگران حمله و تهاجم مي كنيم يا داريم تدافع مي كنيم و
نفس هم مي گه اگه مي خواي توي اين دنيا با مردم ارتباط داشته باشي
و زنده بموني بايد ازشون جدا باشي و شيوه تهاجم در پيش بگيري
و هميشه آماده دفاع باشي وسوسه هاي نفس خيلي زياده و قوي
البته اينم بگم كه منظور از پيوند وهمدلي ، موافقت با ديگران و
دست كشيدن از اعتقادات خود نيست و پيوستن رو نبايد با آرامش و صلح
به هر قيمت اشتباه گرفت در واقع ما به جاي اينكه در روابطمون
از تهاجم و تدافع استفاده كنيم ميايم شيوه عشق و محبت رو انتخاب مي كنيم
، همين ، فقط ، ديگران رو قضاوت نمي كنيم و خطاكار جلوه نمي ديم و
از تلف شدن انرژي مثبت درونمون جلوگيري مي كنيم
و نتيجه موفقيت ما اينه كه هميشه شاد و سرزنده
و با آرامش و رضايت درون هستيم مگه تو دنيا چيزي بهتر
از آرامش و سرزندگي و شاد بودن هست ؟
هر وقت اين توازن به هم خورد بدونيم كه يه جاي كارمون مشكل داره


با یاد رونق عشق
خشم احساسيه كه همه ما اكثرا در طول روز چندين بار تجربه مي كنيم
و تقريبا ميشه گفت بعنوان يك قسمت از حالتهاي طبيعيه خودمون
قبول كرديم و فكر مي كنيم بايد جزئي از زندگيه ما باشه و هميشه
ديگران رو علت انگيزش خشم خودمون مي دونيم و براي همين خشم مون
رو (( موجه )) مي دونيم و اكثر ما مردم سراسر زندگيمونو با اين خشم
موجه مي گذرونيم و نمي دونيم چرا عشق از ما فراريه !!!!
و اگه خشم رو ابراز كنيم برامون آرامش نمياره و اگه هم سر كوب كنيم
باز هم آرامش نمياره خب بايد چيكار كنيم ؟؟؟؟
همانطوريكه در پستهاي قبلي نوشتم دانشمندان ذهني معتقدند
كه اين خشم رو بايد به روشهاي زير تخليه كرد :
1- مشت كوبيدن بر بالش
2- فرياد كشيدن هنگاميكه زير دوش هستيم
(البته اگه باعث نگراني اونايي كه بيرون هستن نميشه)
3- نوشتن افكار و گفتگوهاي خيالي با كساني كه ازشون ناراحتيم
4- رفتن به كوه و فرياد كشيدن و تخليه خشم
5- وووووو ديگه يه راههايي كه خودتون مي دونيد كه به كسي آسيبي نرسه
واكنش ذهن نسبت به خشم ضعيف و شديد يكيه
و همينطور عشق و افكار تهاجمي يكجا جمع نميشه
ولي وقتي متوجه بشيم كه افكار خود ماست كه بيرون رو تجربه مي كنيم
با قدرت به خودمون مي گيم :
(( ذهن من محيطي ست كه قادرم اونو كنترل كنم با تغيير بدم ))
تا موقعي كه ما فكر مي كنيم تهاجم به ديگران باعث احساس امنيت
در ما ميشه يعني ما خودمون در مقابل تهاجم و خشم آسيب پذير هستيم
و اين كار رو نفس با ما مي كنه يعني القا مي كنه فرد مقابل رو دشمن
ببينيم و شروع مي كنيم به تهاجم تا احساس گناه و ترسمون رو
بپوشونيم و با اينكار (تهاجم) احساس امنيت مي كنيم
و اين دقيقا طبق خواسته نفسه و نقشه اش كاملا درست و بي عيب
توسط ما انجام شد با موفقيت!!!!
وقتي ما خودمون به دنيا و اطرافمون تهاجم مي كنيم
در مقابل تهاجم و خشم هم آسيب پذيريم
ولي اگه ياد بگيريم كه فرد خشمگين مقابل مون رو – دوستي يا مريضي
ببينيم كه وحشت زده ست و نه دشمن مهاجم كه از ما طلب
كمك مي كنه نيرومند مي شيم و آرامش رو انتخاب مي كنيم
و به ارزش لحظه ابدي اكنون واقف مي شيم
و در نتيجه تهاجم و تدافع تموم ميشه و نفس
عقب نشيني مي كنه و روح عشق پديدار ميشه
استادم مي فرمود :
از شخص بد اخلاق سگ هم دوري مي كند
آرزوي موفقيت براي خودم و شما


با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام
خب درادامه تمريناتمون امروز مي خوام يه چيز ديگه رو
با هم تمرين كنيم
رها كردن احساس گناه و سرزنش :
يكي از موثرترين ابزارهايي كه نفس ما داره خشم ، ترس و سرزنشه
ولي راه و رسم عشق ول كردن ترس ، احساس گناه و سرزنش و
توجه نكردن به خشمه.
آن ساعاتي از روز رو كه به خشم يا فكر كردن به گناهان و سرزنش كردن
خودمون و ديگران هستيم در حقيقت داريم بر طبق خواسته و رضايت نفس
عمل مي كنيم و نفس از اين بابت خيلي خوشحاله.
ريشه احساس گناه بر اين فكر و انديشه هست كه ما يا ديگري سزاوار مجازاتيم
و و قتي اين انديشه و تفكر را قبول مي كنيم طوري با ديگران رفتار مي كنيم كه
گويي به دنيا اومديم تا توسط ديگران قضاوت شويم يا تصميم بگيريم چه كسي
اشتباه كرده و مي كند و حق با كيه و چه كسي بي گناهه
نياز نفس به مجازات چنان زياد و شديده كه ذهن و فكر ما رو در تمام اوقات
شب و روز به اشتباهاتي كه مرتكب شديم مشغول نگه ميداره.
سرزنش كردن خود وديگران از ابزار اصلي ما براي به جريان انداختن
احساس گناهه .
ما معمولا سعي مي كنيم با سرزنش كردن ديگران و القاي احساس گناه به آنها
وادارشان كنيم رفتار خود شونو براساس خواسته ما تغيير دهند و درهمين حال
خودمون هم تلاش مي كنيم خطاي خودمونو انكار كنيم و لاپوشوني كنيم
ما براي پيدا علت افكار و احساساتي كه دوست نداريم به دنياي بيرون نگاه مي كنيم
و اينو به ديگران نسبت مي ديم و همه رو در ديگران مي بينيم و نه در
خودمون در حقيقت منشاء اون از خودمونه
ما معمولا متوجه اين حالت نمي شيم و معمولا هم با افكار
ساده اي شروع مي شه :
من از طرز لباس پوشيدن اون متنفرم
از بيرون رفتن با اون خجالت مي كشم
عجب آدم احمقيه كه اينجوري رانندگي مي كنه همينا هستن كه
هم خودشون وهم مردمو تو خطر مي ندازن
پدر و مادر من اگه در بچگي با من بهتر رفتار مي كردن و امكانات
در اختيارم مي ذاشتن الان حال و وضعم خيلي بهتر بود
پدرم آدم بي عرضه اي هست اگر مثل فلاني پول جمع مي كرد وووو
الان منم توي وضعيت بهتري بودم ........................
و خودمون هم نمي دونيم در طول روز چقدر افكار تهاجمي داريم
و اين افكار قضاوتگر مثله بومرنگ عمل مي كنن و به خود ما بر مي گردن
و باعث مي شن احساس بدبختي كنيم
نفس اين واقعيت رو ميدونه و نميزاره ما بفهميم و هميشه داره ما رو وادار
مي كنه كه ديگران رو مورد تهاجم قرار بديم و آنها رو سرزنش كنيم
احساس گناه رو به اونها القا كنيم و ووووو در همين حال هم دوستشون
بداريم .
حالا با فهميدن اين موضوع تمرين كنيم تا افكار بي ارزش رو از ذهنمون دور كنيم
بجاش بخشايش و عشق رو جايگزين كنيم
موفق باشيد


با یاد رونق عشق
ذهن منظم :
ذهن منظم ذهنی آزاده ، اکثر ما دارای ذهنی نامنظم که پر از
افکاری متعدد با اهدافی جدا که لحظه به لحظه با هم فرق
می کنه هستیم و احساس می کنیم که ذهنمون مخزن
زباله های عاطفی و درهم ریخته و تهی از عشق و پر از ترس
هستش و انواع افکار ، تمایلات و قضاوت هایی رو که هیچ تسلطی
بر اونها نداریم به ذهنمون پذیرا میشیم و اکثرا هم خودمونو قربانی
بی اختیاری قرار می دیم که در معرض بمباران اخبار دنیای
بیرون هست و در نهایت به احساس ترس ، اختلاف و درماندگی
و افسردگی می رسیم اگر خوب به خودمون نگاه کنیم می بینیم
افکار منفی ما معمولا هر روز دارند تکرار می شن و اگه حرفهامونو
و مکالمات مونو ضبط کنیم و بعدش گوش بدیم می بینیم که بیشتر
حرفهایی که می زنیم منفی و حاوی قضاوتهای انتقاد آمیز درباره دیگران
و خودمون هست و نفس هم می خواد که باور کنیم که واقعا ما یه قربانی
بی گناه هستیم و تجارب تلخی که داشتیم باعث این افکار منفی هست
در حقیقت تجارب منفی فقط در ذهنمون هست ما بعنوان انسان قدرت
انتخاب داریم که چه افکاری رو در ذهنمون داشته باشیم و چه افکاری
رو دور بریزیم ما قربانی افکار و اندیشه های خودمون هستیم
و همونو به دنیای بیرون فرافکنی می کنیم
پس از همین امروز و فقط برای امروز
برنامه ریزی کنیم که چه افکاری رو باید از ذهنمون دور بریزیم
و چه افکاری رو باید در ذهنمون نگه داریم و به اندیشه مون
یه سرو سامونی بدیم و منظمش کنیم
ادامه دارد .....


با یاد رونق عشق
استادم فرمود :
در جان هر انسانی دو نقطه هست که اگر این دو نقطه به هم برسند
انسان به وحدت می رسد این دو نقطه عقل و قلب است عاشق نمی اندیشد
ذهن دو پاره
ذهن دو پاره ذهنی ست که می کوشه در حالی که از قوانین نفس
پیروی می کنه به قوانین عشق عمل کنه اما هر اندازه هم که به
سختی بکوشیم این کار غیر ممکنه هنگامی که بگذاریم ذهنمان
دو پاره بشه در روابطمان به تضاد آشفتگی و ناهماهنگی می رسیم
به عنوان نمونه شاید در برخی روابطمان با کسی به گفتگو می نشینیم
و در همان حالی که با او در حال صحبتیم با خودمون فکر می کنیم
« من اصلا از این شخص خوشم نمیاد »
یا « چقدر حرف میزنه ... »
« رفته چار تا کتاب خونده اومده پز میده فکر می کنه خیلی باسواده » ووووو
ما ظاهر خودمونو حفظ می کنیم و وانمود می کنیم که این شخص رو دوست
داریم در حالیکه افکاری در سر ما هست که ما رو از هم جدا نگه میداره
وقتی ذهنمان دو پاره میشه نه تنها دیگران را می فریبیم بلکه خودمون
رو هم فریب می دیم و نتیجه آن برپا شدن ستیزی در درون ماست
افکار و رفتارهای متناقض ما آشفتگی و اغتشاش به وجود میاره
خود فریبی ذهن دوپاره سبب میشه که احساس گناه کنیم و سرانجام
هر کاری را انجام می دیم به جز عشق ورزیدن به خود و دیگران.
نفس از جداسازی استفاده میکنه تا از فریب ذهنمون مطلع نشیم
در درون ذهنمون دیوارهای فولادی درست می کنه که لایه لایه هستش
و توی هر لایه اش احساسات متناقض و افکار متضاد پر شده تا ارتباطی
بین این بخشها و وحدتی بینشون بوجود نیاد نفس خودش هم توی همچین
دخمه ای هستش و روابط سرشار از عشق دشمن نفسه
نفس دست به هر کاری میزنه تا اختلاف و تضاد بوجود بیاره
بی اعتمادی به دیگران یکی از ترسهایی که نفس برای ما می سازه
در صورتی که بدون هیچ دلیل و مدرکی و شناختی داریم
به طرف مقابل تهمت می زنیم
و درباره اش در درون خودمون قضاوت می کنیم
که این خودش به فرمایش استادم
آنگاه که در مورد دیگران قضاوت می کنی تخریب روح آغاز میشه
پس با قضاوت در مورد دیگران تاریکی رو در خودمون تقویت می کنیم
ولی هنگامیکه اجازه بدیم عشق زندگیمونو هدایت بکنه هنگامی که از
نیروی برتر کاینات طلب کمک می کنیم و به او متوسل میشیم و
ازش می خوایم که زندگیمونو هدایت کنه و سعی می کنیم
در لحظه زندگی کنیم و نه به آینده فکر کنیم و نه به گذشته
و فقط و فقط در لحظه زندگی کنیم و به خودمون تلقین می کنیم
و تصمیم به رعایت می گیریم که :
فقط برای امروز ناراحت نیستم
فقط برای امروز کارم رو صادقانه انجام می دم
فقط برای امروز با همه مهربون هستم
فقط برای امروز شکرگزارم
فقط برای امروز در لحظه زندگی می کنم
فقط برای امروز به همه لبخند می زنم و دوستشون دارم
فقط برای امروز نگران هیچ چیزی نیستم
وقتی این تمرینات رو با خودمون انجام می دیم اغتشاش و آشفتگی ذهن
متوقف میشه و یکبار دیگه احساس می کنیم با منشا هستی در ارتباطیم
و دیگه کسی رو قضاوت نمی کنیم و رفتارهای دیگران رو نقد و بررسی
نمی کنیم عیب جویی نمی کنیم و دور و بری هامونو دسته بندی
و قرنطینه و جدا نمی کنیم اونوقت آرامش بر روحمون و در نتیجه بر
زندگیمون حکمفرما میشه و تمامی حرکاتمون
و رفتارمون سرشار از عشق میشه
به فرمایش استادم
حرکات و رفتار انسانها مثل یه موسیقی هستش
بعضی ها به شعری زیبا شبیه اند و بعضی ها به کلامی بی معنا
دیگه بستگی به خودمون داره شعری زیبا باشیم که همه دوستمون داشته باشن
یا کلامی بی معنا که همه از ما دوری کنن
ادامه دارد .......................


با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام سلام به همه دوستانم
ببخشید که آپم این دفعه یه کمی طول کشید
زود بریم ادامه پست قبلی
یکی از چیزهایی که بر سر راه عشق قرار داره موانعی هستش
که نفس برای ما میگذاره موانعی مثل احساس گناه ، بی اعتمادی ،
ترس از سرزنش شدن ، رقابت ، خود کم بینی ، ووووو
به این ترتیب ما فراموش می کنیم عشقی که از دیگران می خواهیم
در درون خود ما وجود داره این موانعی که نفس برای ما درست می کنه
باعث میشه ما فکر کنیم در دنیا عشق کمیابه و احساس تنهایی و پریشانی
و سردرگمی و افسرده گی ووو در ما بوجود میاد یعنی ما فقط از دیگران
انتظار و توقع عشق داریم ولی خودمون نه ، هیچ تکانی نباید به خودمون بدیم
همه باید به ما عشق بورزند - با لبخند به ما نگاه کنن – ما رو دوست داشته باشند
توی هر جمعی باید مثل ستاره بدرخشیم و همه نظرها به سمت ما باشه
و همه از حرفهایی که میزنیم لذت ببرند ووووووو ما هم باید در نهایت غرور
که همراه با تواضع ساختگی نفسمون هست بهشون پاسخ بدیم و دروغکی
بگیم که دوستشون داریم در صورتی که در درونمون به سمتش شمشیر گرفتیم
در واقع آنچه که بیشتر اوقات عشق به نظر می رسه فقط توهمی از عشقه
و این توهم ، هم ،توسط نفس ساخته و تصویر سازی میشه تا فقط به خواسته های
خودخواهانه خودش برسه مثلا در دوران نامزدی که عشق شیدایی هست
دو نفر دارند برای هم فدا میشن بعد همین که یکی احساس کنه نیازهایش
برآورده نمیشه عشق رنگ می بازه و تبدیل میشه به توقع و عشق مشروط
و نفرت که امواج منفیشو با زبان یا در سکوت به همدیگه ارسال می کنن
(( تا زمانی تو رو دوست خواهم داشت که آنچه را که می خواهم به من بدهی))
((من به تو عشق می ورزم به شرطی که .....))
(( اگر........... ))
فرزندمونمو کتک می زنیم و می گیم تو رو به خاطر خودت می زنم
چون تو رو دوست دارم و می خوام نمره های خوبی بگیری و فردا بی سواد نشی
عشق بی قید و شرط
یعنی پذیرش کامل بدون هیچ گونه انتظار و توقعی
البته به معنای حمایت از حماقت و خطای دیگران یا ندیدن رفتار اشتباه و
خطای آنها نیست یا به معنای سازش با همه رفتارهای نادرست مردم نیست
عشق بی قید و شرط یعنی قبول اینکه در وجود هر انسانی عشقی نهفته
و نگاه کردن به انسانها بدون در نظر گرفتن رنگ و مقام و ثروت و طایفه ووووو
یعنی به هر کس به عنوان مخلوقی از خداوند که در ضمیرش عشق
و نشانه خدا رو داره نگاه کنیم و دوسش داشته باشیم
به قول باباطاهر
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم به دریا بنگرم دریا ته وینم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنای ته وینم
البته رعایت و انجامش سخته نمیشه یکدفعه وضعی رو که
سالیان سال بهش عادت کردیم و تحت سیطره نفسمون بودیم
و هستیم رو یک شبه تغییر بدیم ولی می تونیم بهش فکر کنیم
و تصمیم بگیرم یه تغییراتی در خودمون ایجاد بکنیم
یه کمی خوش اخلاقتر بشیم یه کمی با محبت تر بشیم
به فرمایش استادم :
برای رسیدن به هدفی بزرگ باید طاقت زیاد داشت
از خوبی کردنهای کوچک خوبی کردنهای بزرگ بوجود میاد
و از بدی کردنهای کوچک بدی کردنهای بزرگ
ادامه دارد............


با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام سلام
با آرزوی روزی خوش و ایامی بر طبق میل و خواسته قلبی تان
در ادامه سفر به درون داریم :
باورهای عشق:
عشق دنیا را به گونه ای دیگر می بینه. بخش الهی وجود ما
سراسر عشق نابه و از دیدگاه عشق ، هدف همه روابط اینه
که وحدت و یکی شدن را تجربه کنیم.
عشق به یاد ما میاره که کی هستیم و به جای تمرکز بر تفاوتهای
فردی ، بر شباهت ها و وجوه اشتراک بینمون که موجوداتی الهی هستیم
تمرکز کنیم .
عشق به ما کمک می کنه تا رابطه ها را فرصتی برای یادگیری و رشد
شخصیت ببینیم و به جای آنکه رابطه ها را هراس آور و خطرناک ببینیم
آنها را فرصتی برای نثار کردن و بهره مند شدن ببینیم و یاد بگیریم که از
طریق همین روابط و همین موجودات الهی می توان حضور خدا را در
دیگران احساس کرد و به این ترتیب می فهمیم که ما هم مقدسیم
به فرمایش استادم :
همین موجودات و همین انسانها پله های رسیدن به عرش هستند
عشق دستخوش تغییر نمی شه ، هیچ سوالی نمی پرسه و هیچ قضاوتی
نمی کنه . عشق پیوسته ملایم و مهربان و آرومه ، همواره شکفته
می شه ، گسترش می یابه و از همه محدودیتها فراتر می ره .
در باور عشق هدف حقیقی از رابطه با دیگران رسیدن به وحدت
و همدلیه. اگر واقعا ایمان بیاریم که هدف از گرد هم آمدن دو
یا چند نفر همدلی و وحدته اونوقت نیروهای کائنات فعال شده
و به اون رابطه ها آرامش و هماهنگی و عشق می بخشن.
وقتی عشق را به جای ترس انتخاب کنیم می بینیم که شادی و سرور
جزیی از وجود و حالت طبیعی و جوهر ذاتی ماست.
به فرموده استادم:
خدا به شادی نزدیکتر است .
باورهای نفس:
در دنیای کنونی باور نفس حکمرانی می کنه
نفس به رابطه ها اینجوری نگاه می کنه:
هدف از رابطه با دیگران جدایی و سوء استفاده هستش
اگر در رابطه هامون کسی که خواسته ما را بر آورده نمی کنه باید
سرش فریاد بکشیم.
در رابطه ها باید از هر فرصتی برای ارزیابی و قضاوت دیگران استفاده کرد
و فقط موقعی باید اونها رو دوست داشت که مطابق میل ما رفتار کنن
در غیر اینصورت باید محبت را از اونها دریغ کرد.
کینه های قدیمی را باید به عنوان تجارب کهنه نگه داشت و برای
قضاوت و مجازات دیگران ازش استفاده کرد.
اگر در کودکی یا نوجوانی کمبودی در زندگیمان داشتیم در برخورد
با دیگران باید تلافی رفتاری که در کودکی با ما شده را بکنیم
و با دیگران رفتاری تحقیر آمیز و تهاجمی داشته باشیم
در کل هدف از روابط و برخوردها از نظر نفس، جدایی بین آدمهاست نه
همدلی و وحدت ، و رابطه ها رو برای حفظ ترس و احساس گناه و
تنهایی در زندگی و غم باید استفاده کرد.
تمرین: با توجه به دو باور عشق و نفس ما می تونیم دوباره ذهنمون رو تربیت کنیم
تا با وجود هر شرایط و موقعیت هر کس را معلم و آموزگار خودمون ببینیم
و شکیبایی و بخشش را تجربه کنیم و ببینیم با بخشش و صبر چقدر آرامش
به درونمون اضافه میشه و به نفس فرصت قضاوت ندیم و هدف از رابطه ها
را تجربه کردن عشق و فرصت یکی شدن و وحدت بدونیم.
از همین الان شروع کنیم به تمرین عشق ورزیدن اگر توی خونه هستیم
به اولین نفری که بر خوردیم پدر ، مادر ، برادر و..... تمرین عشق رو شروع کنیم
اول از خانواده و داخل خونه تمرین رو شروع کنیم
ادامه دارد..............


با یاد رونق عشق
با عرض سلام و تبریک سال نو
و آرزوی روزهای پر از عشق و شادی
و برآورده شدن خواسته های قلبی تان
امیدوارم هر چی از خدا می خواهید در سال جدید بهتون بده
از این پست به بعد می خوام به طور مختصر در مورد دنیای درون
انسان و بیرون انسان یه چیزایی بگم
همانطوریکه می دونیم همه دانشمندان و عرفا و صوفیان ووووو
وهمه کسانیکه در مورد علوم ماورا و جهان پس از مرگ به ما اطلاعات
دادن و می دن گفته اند که دنیای بیرون نتیجه دنیای درون ماست
و انسان زاییده افکار و اندیشه خودش هست
و هر چی در درون ما هست در بیرون و در زندگی ما نمود و جلوه می کنه
به قول مولانا :
ای برادر تو همه اندیشه ای مابقی خود استخوان و ریشه ای
زیاد نمی خوام طولانیش کنم
پس میریم در درون خودمون:
در درون ، ما ، دارای چند نیروی جدا از هم هستیم
که قوی ترین آنها نفس و روح و یا نفس و عشق هست
بقیه به مراتب در این دو نیرو جمع می شن
نفس :
پیام اصلی نفس ، ترسه
ترس از تنها ماندن ، ترس از رها شدن در دنیا کمبودها
و ترس از آنکه پیوسته بجوییم و نیابیم وووووو
نفس به عنوان جایگزینی برای عشق و بمنظور دور نگه داشتن
از عشق ما را می فریبد
با جسم و روابط جنسی و مواد مخدر و قمار و احساس گناه وووو
فهرست زیادی از دنیای بیرون برای ما بت می سازه تا ما به درون نپردازیم
نفس می خواد قبول کنیم خدایی وجود نداره یا اگر داره باید ازش بترسیم
و هر لحظه منتظر عقوبت و مجازات از طرف او باشیم
به حرفهایی که نفس به ما می گه گوش بدیم :
هدف از رابطه با دیگران ، برآوردن نیازهای شخصی من و
ترجیح دادن علایق من به سعادت دیگران است ،
حتی اگر احساس جدایی به وجود آید .
من در روابط خود خواهان خرسندی آنی هستم
و ارضای فیزیکی و غریزی برایم از هر چیز دیگری مهمتر است.
هیچ انتقاد و مخالفتی را از هیچ کس نمی پذیرم .
می خواهم همیشه همه چیز آن گونه باشد که من می خواهم .
می خواهم همه مرا دوست داشته باشند ، به من عشق بورزند
و حتی زمانی که رفتارم خصمانه ، نفرت انگیز و تهاجمی ست مرا بپذیرند.
هدف از تمامی روابط من آن است که به شما و دیگران نشان دهم
من آن شخص قدرتمند و برتر هستم که هر چه بگویم ، همان می شود.
به یاد داشته باش که اگر در رابطه ما هر گونه نا هماهنگی پیش آید
همیشه حق با من است و تویی که در اشتباه هستی !!!
من واقعا می خواهم تو تشخیص دهی که اگر هر مشکلی در رابطه ما
به وجود بیاید ، علت آن تو هستی و باید سرزنش شوی.
بنا به دلایل متعدد ، احساس مالکیت ، سلطه گرایی ، حسادت و تقلب
از جانب من مجاز است. همچنین بی صداقتی ، فریبکاری ،
پنهان کردن حقایق و داشتن روابط نامشروع برای من موجه است ،
اما هیچ یک از اینها برای تو مجاز نیست.
این من هستم که قوانین همه رابطه ها را تعیین می کنم
و یکی از اساسی ترین قوانین من این است :
(( اگر کاری بر خلاف میل من انجام دهی ، قابل بخشایش نخواهد بود ))
به هیچ وجه نباید رنجش های گذشته را رها کنیم
زیرا رابطه با دیگران می تواند بسیار خطرناک باشد .
در مورد هر شخصی باید سریع تصمیم بگیریم و قضاوت کنیم.
ادامه دارد.......

با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام
با آرزوی روزهای سرشار از عشق و امید و لذت محبت
آخرین پست و مطلب برای سال 89
یکسال گذشت ...........
یعنی چی ؟؟؟
یعنی یکسال از عمرمون کم شد
یعنی یکسال به مرگمون نزدیکتر شدیم
از یه لحاظ خوبه چون از دنیا و تن خلاص میشیم
به فرمایش استادم
مرگ رهایی غریبیست
از یه لحاظ هم باید ببینیم چقدر زادِ راه داریم
به هر حال برای هر مسافرتی باید زادِ راه داشت
ببینیم انسان تر شدیم یا همونی
که بودیم هستیم بدون تغییر ؟؟؟
به چند نفر خدمت کردیم ؟؟؟
دست چند نفر رو گرفتیم ؟؟
ووووووووووووو
به دلمون رجوع کنیم ببینیم
از چند نفر کینه داریم و چند نفر از ما کینه دارند ؟؟؟
به چند نفر عشق می ورزیم و چند نفر به ما عشق می ورزند ؟؟؟
چند نفر رو دوست داریم و چند نفر ما را دوست دارند ؟؟؟
ووووووو
بخشایش :
دانشمندان ذهني معتقدند چون ما درگير كارما هاي رفتار و
گفتارمون هستيم، براي پاره كردن زنجير كارمايي بايد ديگران
و خودمون رو ببخشيم! يه مثال كوچولو مي زنم.طبق قانون كارماها
وقتي به كسي بدي مي كني، شخص ديگه اي همون بدي رو در حق
تو انجام ميده! پس هر بدي كه دريافت مي كني ، كارماي رفتاري از خودته!
اگه بدي رو با بدي پاسخ بدي( حتي به صورت ذهني نه عملي) ،
دوباره كارماي اون رو دريافت مي كني! به اين مي گن زنجير كارمايي.
و اين مدام تكرار مي شه. اما اگه كسي رو كه بهت بدي كرده رو ببخشي،
همين جا زنجير كارمايي پاره مي شه!
يه مورد ديگه كه دانشمندان ذهني به اون تاكيد كردند اينه كه هر عدم
بخشايشي مثل يك زنجير سنگين مي مونه كه به پاي روح تو وصل ميشه!
هيچ كس بيشتر از خودت از اين عدم بخشايش آزار نمي بينه.
تا وقتي اين زنجير ها رو از پات قطع نكني، نمي توني يك قدم راه بري،
اون وقت مي خواي پرواز كني؟!
اون وقت مي خواي با نيروي روحت آرزوهات رو جامه ي عمل بپوشوني و به خدا برسی؟!
علاوه بر اين چون آدم ها با رشته هاي انرژي به هم متصل ميشن،
وقتي كسي رو نمي بخشن، هم چنان به اون آدم به وسيله ي رشته ي نفرت
وصل هستن.اين به اون معنيه كه شما به همون صفتي كه در اون شخص هست
و شما رو رنجونده، وصل هستين اين يه جور تاكيده.
كه باعث تكرار شدن اون خصوصيت در ديگران و تكرار مجددش براي شما مي شه!
اشو میگه :
ما چنان از چيز هاي زايد و دور ريختني انباشته شده ايم،
كه حتي اگر خدا بخواهد بر ما نازل شود، در وجود ما جايي خالي
براي فرود آمدن نخواهد يافت! ليوان هاي ما پر است!
حتي براي يك قطره ي كوچك هم جا نيست! بايد ليوان هايمان را خالي كنيم!
درسته! ليوانهاي ما پره! پر از عدم بخشايش خودمون و ديگران!
همه ي ما در گذشته ها بعد از اشتباهاتمون يا بعد از عدم موفقيت هامون
حتي درمسايل كوچك، اين پيام رو وارد ضمير نا خود آگاهمون كرديم
كه "من اونقدري كه بايد خوب باشم نيستم! "
( يعني عدم بخشايش خودمون) بعد وقتي سعي مي كنيم با تمام وجود
از چيزي لذت ببريم، مي بينيم نمي تونيم. بعد وسط هر اميد،
يك دفعه نااميدي ها از راه مي رسن. بعد مي بينيم انگار هيچ چيزي
خوشحالمون نمي كنه.چرا؟!
چون بچه غول ما مي گه: خودت گفتي خيلي خوب نبودي پس دليلي
نداره جايزه بگيري! پس ته هر خوشي منتظر غصه اي باش كه از راه برسه!
اصلا" من اين رو برات مي سازم تا تو خودت رو باهاش مجازات كني!
واسه ي همين حتي بعد از يك عالم تمرين ذهني مثبت بودن يك دفعه
مي بيني همه چيز خراب ميشه و همه ي اتفاقات ، مخالف با آرزوها و
تصوير هاي ذهنيت، مي شه!
اين به نيمه ي تاريك ما، بر مي گرده كه با هم تمريناتش رو انجام دادیم
تمرین اول : برای کسانی هست که به ما بدی کردند
این تمرین را در وقت مناسب که سر حالید در یه اتاق در بسته
که از سر و صدا در امان باشید بگذارید ، موبایلتونو خاموش کنید
و فضای عرفانی درست کنید شمع و عود اگه دوست داشتید
روشن کنید و چند ورق کاغذ جلوتون بزارین و بالاي صفحه تون بنويسين:
خدايا! من همه ي اين ها رو مي بخشم..
اين يه عهد نامه است بين من و تو
چون گفتي اگر ببخشم، بخشيده ميشم!
اگر هم كسي بينشون هست كه احساس مي كنم
كاملا" نمي تونم ببخشمش، از تو مي خوام به عنوان وكيل من،
اون رو ببخشي!و كمكم كني تا من ببخشمش!
خدايا! من همه رو به تو مي سپرم! من به تو توكل مي كنم
اون وقت شروع كنيد! از دوران بچگي تا حالا. هر كسي رو كه بهتون
بدي كرده يا به هر دليلي يه زماني ازش ناراحت شديد
رو بنويسيد.نگيد من همه رو بخشيدم! اگه بخشيده بودين،
الان اسمشون و مشخصات خودشون و همه ي كارهايي كه كردن،
يادتون نمي اومد! همه رو بنويسيد. حتي مسايلي كه الان به نظرتون
كوچك و بي اهميت مي ياد.
ته نوشته هاتون بنويسين: اين ها و همه ي كساني رو كه به ياد نمي آرم
يا خبر ندارم كه به من بدي كردند، همه را مي بخشم و آزاد مي كنم.
تمرین دوم : برای کسانی هست که ما بهشون بدی کردیم
_ باز همون فضاي قبل رو آماده كنين.اما اين بار بالاي صفحه تون بنويسين:
اين ها كساني هستند كه من احساس مي كنم بهشون بدي كردم.
خدايا! از تو مي خوام بهشون كمك كني تا من رو ببخشن.
اگه نمي تونن، تو به وكالت و نيابت اون ها، من رو ببخش!
من به تو توكل مي كنم!
بعد شروع كنيد و هر كسي رو كه به ياد آوردين، بنويسين.
تهش بنويسيد: اينها به علاوه ي كساني رو كه من به ياد نمي آرم
يا ناخواسته باعث ناراحتی شون شدم
تمرین سوم :
_اين تمرين رو، فقط در باره ي كساني كه ازشون كينه داريد
و هنوز وقتي بهشون فكر مي كنيد، عصباني مي شيد ، انجام بديد.
اين تمرين رو فقط يك بار در باره ي هر فردي مي تونيد انجام بديد.
يك جاي راحت در تنهايي بنشينيد، اگه عكسي از طرفتون داريد،
بگذاريد مقابلتون ، در غير اين صورت یک بالش روی صندلی بگذارید
و مجسم كنيد كه اون شخصه و مقابل شما نشسته و دهنش رو با يك
دستمال بستن و اون قادر نيست به شما جواب بده.
حالا هر احساس بدي رو كه بهش دارين، با تمام دلخوري ها و
عصبانيت هاتون بهش بگيد. هر چيزي كه دوست دارين! حتي مي تونين
باهاش دعوا كنين! و هر چیزی که با عث ناراحتیتون میشه رو بهش بگین
هر چیزی که در درونتون مخفی کردین
این تمرین را برای هر شخص فقط یکبار انجام بدین
وقتي همه ي حرفهاتون رو بهش زديد، اون وقت اسمش رو در ليست
بخشايش بنويسين. راستي اگه با نوشتن راحت تريد، مي تونيد همه ي
اين ها رو براش بنويسيد.
نكته ي مهم: بخشايش يك امر درونيه و بيروني نيست. پس لزومي نداره
همين الان گوشي تلفن رو بردارين و به همه اعلام كنيد كه اون ها رو
بخشيديد! فراموش نكنين ، شما با بخشيدن ديگران، به كسي لطف
نمي كنيد ، غير از خودتون! پس از كسي طلبكار نشيد!
يادتون باشه با بخشيدن هر كسي دارين يه زنجير رو از پاي خودتون
باز مي كنين! وقتي كسي به شما يك ضربه ي چاقو مي زنه، فقط يك بار
اين كار رو انجام داده! اما ما با نبخشيدن اون ، و فكر كردن دائمي به كار
اون، در اصل در هر لحظه، يك بار به خودمون چاقو مي زنيم!
باور كنيد كه چون انرژي از بين نمي ره و فقط تغيير شكل مي ده
پس روح طرف مقابل شما، انرژي شما رو دريافت مي كنه
و عمل بخشايش انجام ميشه.
اگه كسي رو واقعا ، بخشيديد، تعجب نكنيد اگه فرداش بهتون
تلفن كرد و عذر خواهي كرد!
و مهم ترين تمرين بخشايش:
در همون فضاي روحاني، در خلوت خودت، روي صفحات كاغذ بنويس :
خدايا ، من خودم رو مي بخشم و آزاد مي كنم به خاطر....
( اون وقت تك تك كارهايي رو كه به خاطرش يك عمر خودت رو
شماتت كردي بنويس و به نام نامي خداوند كه بخشنده و مهربانه،
خودت رو ببخش! بر خلاف تصور، اين سخت تر از همه ي تمرين هاي
بخششه و بيشتر از همه احتياج به تكرار داره!)
يادت باشه بينشي كه الان نسبت به زندگي داري ، نتيجه ي همه ي
اشتباهاتيه كه تا حالا مرتكب شدي.اگه يك روز از زندگيت يك شكل
ديگه ميشد، شايد هرگز در اين لحظه در حال خوندن اين مطالب نبودي!
شايد هرگز آگاهي الانت رو نداشتي! پس به خودت ياد آوري كن كه در هر
زمان بر اساس ميزان آگاهيت در اون زمان رفتار كردي.آگاهي هم مثل لباس
ميمونه. لباس 10 سالگيت، برازنده ي اون سن بوده!
پس خودت رو به خاطر لباس 10 سالگيت
(آگاهي كوچكت كه باعث اشتباهت شد)شماتت نكن
سال 1390 رو پیشاپیش بهتون تبریک می گم
سال خوب و خوشی داشته باشید
این بنده حقیر رو هم از دعا فراموش نکنید

با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام سلام
برای همه دوستانم که در هر کجای این کره خاکی هستند
آرزوی روزهای پر از عشق و تعالی روحی را دارم
این داستان رو مدتها پیش جایی خوندم و معتقدم که هیچ چیز
در زندگی ما اتفاقی نیست بنابراین اون رو یادداشت کردم و تازگیها
متوجه شدم که زندگی یکی از دوستانم به این داستان نزدیکه بنابراین
این مطلب رو می نویسم و امیدوارم که اثر لازم رو بزاره با امید به او
داستان:
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است,
دستشو گرفتم و گفتم: ...
باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و
منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی
چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم
باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم
رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود
که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو
پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق
غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران
اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر
عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من
دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم
احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من
فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان
موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون
دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود
و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من
تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده,
اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم.
به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت
براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک
نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به
خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست,
وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست
به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به
صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در
ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو
دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست
دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون
رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم. و درخواست کرده بود که در
یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب
تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.
اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای “دوی”تعریف کردم اون با
صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد,
مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که
طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و
در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار
می کردیم و معذب بودیم.. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و
می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.
جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن
و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو
بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!
نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در
اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت,
من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو
اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من
مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که
ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چند تا چروک کوچک گوشه
چشماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت
رو دوباره احساس کردم.این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش
رو با من سهیم شده بود.روز پنجم و ششم احساس کردم, صمیمیت داره
بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره
شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به “دوی” هیچی نگفتم.
هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی
دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده.
همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که
چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و
اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان
متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر
بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد.
گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.
توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم
و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..
پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به
یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد
جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض
کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز,
از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من
حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز
ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم
قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر
هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم
در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت
و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در
ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی
که گرفتم, تردید کنم. “دوی” در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم,
من نمی خوام از همسرم جدا بشم!
اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد
و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام,
این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون
تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو
در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده
بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو
از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون
که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه
مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.
“دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد
در رو محکم کوبید و رفت.من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و
به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :
از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم,
تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
*********************************
جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره,
مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.
این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.
این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند.
پس در زندگی سعی کنید: زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های
ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و
هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و
همسرتون می شه, انجام بدید.. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای
فرد دیگه ای نقل نکنید هیچ اتفاقی نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو
بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید

با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام
برای همه دوستان خوبم که به هر نوعی محبت می کنند
آرزوی روزهای سرشار از انرژی مثبت و محبت و شناخت
و لحظه های لذت بخش عشق رو دارم
در ادامه تمرینهای قبلی تمرینات صفات تاریک حالا به مهم ترين
قسمت رسيديم. اين كه چه طوري اين صفات رو بپذيريم تا جلوي
تكرار شدن درس هاي زندگيمون رو بگيريم.اولين چيزي كه بايد
انجام بديم اينه كه بفهميم هر كدوم از صفت هايي كه در نيمه ي
تاريكمون قايمش كرديم چه موهبتي رو براي ما به همراه داشته؟
يا به عبارت ديگه بفهميم اون صفت چه طوري مثل
پوسته ي سفالي بوداي طلايي از ما محافظت كرده.
به عنوان مثال:
در مورد صفت دوستداشتني و خوب ،
دوستی تعریف می کرد که اون با چند بار تنبيه در بچگي و مقايسه شدن
با ديگران، احساس كرده بود اونقدر كه بايد خوب نيست و هيچ وقت مورد
پذيرش ديگران قرار نمي گيره. اون خودش رو يه آدم نا موفق مي دونست.
معتقد بود ديگران موفقن، خوبن، پذيرفته مي شن اما اون اونقدر كه بايد،
خوب نيست.حالا باید ببینیم این فکر که خوب نیست در خودش پنهان كرده بود
چه موهبتي برايش داشته ؟ اون گفت هميشه براي اينكه اين ويژگي رو در
خودش پنهان كنه، مدام سعي مي كرده لباس تميز بپوشه.
بهترين آرايشگاه ها بره تا احساس كنه قابل پذيرفته شدنه،
و سعي مي كرده هميشه در كمك به ديگران پيشقدم بشه
تا مورد پذيرش ديگران واقع بشه.براي همين، همه تا مشكلي
براشون پيش مي اومد،سراغ اون مي اومدن و اون رو به عنوان
يه مشاور خوب مي پذيرفتن.
تمرين:
روبروي اون ليست از صفاتي كه در نيمه ي تاريكتون دارين و به ديگران
فرافكني مي كنين، بنويسين كه فكر مي كنين اولين بار چه زماني تصميم
گرفتين اون رو در خودتون پنهان كنين؟ و بعد بنويسين براي پنهان كردن
اون چه كارهايي كردين؟ و فكر كنين ببينين كه اون صفت چه موهبتي رو
براي شما به همراه داشته؟
خوب، بعد از " پرده برداري از صفات نيمه ي تاريك " و
" فهميدن موهبت هر صفت" نوبت ميرسه به " تملك اون ويژگي".
تمريناتي براي تملك يك ويژگي:
1 _ از بين بردن بار احساسيمان به آن ويژگي: تملك يك ويژگي
يعني ابتدا بار احساسي اي رو كه به اون كلمه داريم از دست بديم
ادا كردن يك واژه با صداي بلند و به دفعات باعث مي شه كه مقاومت
ما در برابر اون از بين بره و اگه كسي ما رو به اون ويژگي بخونه ،
ناراحت نشيم و در نتيجه بتونيم اون ويژگي رو بپذيريم. مثلا" اگه
يكي از واژه هاي ناراحت كننده براي من " ناموفق " باشه؛
بايد بارها با صداي بلند تكرار كنم: " من ناموفق هستم."
بهتره اين تمرين دو نفره انجام بشه. يعني از يك دوست بخوايم
كه روبروي ما بنشينه به چشمهامون نگاه كنه وبعد از ما تكرار
كنه: تو نا موفق هستي! و بار ها و بارها اين تمرين تكرار بشه
تا احساس كنيم بار احساسيمون به اون كلمه كم شده.
مي دونم كه براي ما پذيرش اين مفهوم دشواره چون به ما ياد
دادند كه هيچ گاه مطالب منفي درباره ي خودمون به زبون نياريم.
مثلا" اگه احساس بي ارزشي كنيم، تظاهر مي كنيم كه چنين
احساسي نداريم.در محل كار وانمود مي كنيم بي ارزش نيستيم.
مدام پشت نقاب باارزش بودن پنهان مي شيم و سعي مي كنيم
كسي نفهمه كه چقدر احساس بي ارزشي مي كنيم.ما اين
جنبه ي خودمون رو نمي پذيريم و مدام درباره ي بي ارزشي ديگران
پيش داوري مي كنيم.
جمله اي از خود دبي فورد مي گم كه خيلي مشمئز كننده است
اما واقعيت اين موضوع رو به ما نشون مي ده. دبي فورد مي گه :
" به ما گفته اند تائيد، حال ما را خوب مي كند. اما اگر روي مدفوع
را با بستني بپوشانيم، پس از دو سه قاشق بستني ،
دوباره مزه ي مدفوع را احساس مي كنيم! وقتي ويژگي هاي
منفيمان را بپذيريم، ديگر نيازي به تائيد دروغين نداريم، چون
مي دانيم كه هم ارزشمند هستيم هم بي ارزش، هم زشت و
هم زيبا، هم تنبل و هم وظيفه شناس.آنگاه نزاع در درون ما به
پايان مي رسد و مي توانيم از خشمي كه نسبت به خود داريم ،
دست بكشيم و خودمان و ديگران را ببخشيم و آسوده شويم ."
2 _فرياد زدن با صداي بلند: اينكار براي رها كردن احساسات سركوب
شده خيلي مهمه.اگه جايي رو دارين مثل مقابل دريا و ... كه بدون
آزار ديگران مي تونين فرياد بزنيد و صفاتتون و حتي دلخوري هاتون
از زندگي رو فرياد بزنيد، كه عاليه. در غير اين صورت، براي اين كه
مزاحم كسي نشيد، سرتون رو در بالش فرو ببريد و صفاتتون رو
فرياد بزنيد.فراموش نكنيد كه مشكلات جسماني ما هم ناشي
از احساسات سركوب شده است. دبي فورد مي گه اگه به شما
ياد دادند كه " اصولا" فرياد زدن كار بديه "من به شما ياد آوري مي كنم
كه " آنچه كه نمي توانيد باشيد، نمي گذارد كه باشيد!"
3 _چماق زدن:وقتي صفتي رو كه به ديگران فرافكني مي كنين ،
نمي تونين به عنوان ويژگي خودتون بپذيرين و در مورد اون دچار يه
خشم پنهان هستين، يه چوب يا يه راكت پلاستيكي بردارين.
چند تا بالش جلوي روتون بگذارين و مجسم كنين كه اون بالش ها
همون جنبه ايست كه نمي پذيرين. اون وقت تا مي تونين خشمتون
رو با اون چوب يا راكت، سر بالش ها خالي كنين! و بعدش مقابل
آينه بنشينيد و بگيد " من ،.... هستم! "
( .... يعني همون صفتي كه به ديگران فرافكني ميكنين.)
تمرين:هر ويژگي در درون ما يك شخصيت فرعي رو به وجود مي آره
كه ما مي تونيم اون رو به شكل يك موجود زنده با خصوصياتي
منحصر به خودش تجسم كنيم.اين تمرين رو وقتي خيلي آسوده
هستين، صبح زمان بيدار شدن يا قبل از خواب، بعد از يك پياده روي
مطبوع يا بعد از حمام انجام بدين. مي تونين يه موسيقي ملايم
بگذارين يا شمع روشن كنين. آخه اين يه آشنايي با شكوهه!
همه ي قسمت هاي وجودتون كه به وسيله ي شما ، طرد شدن،
دور هم جمع شدن تا از شما بخوان كه اون ها رو هم بپذيرين
و ببخشين و دوست داشته باشين!
چند دقيقه نفس هاي مرتب و آروم بكشين تا آروم بشين.
بعد مجسم كنين كه وارد يك سالن بزرگ شدين.توي اين سالن
همه ي صفت هاي شما به شكل آدم هاي زنده وجود دارند.
مي تونين، اون ها رو، زن، مرد، سالم، مريض، پير، جوان، زيبا،
زشت، با خصوصيات بدني و فيزيكي و رفتاري مختلف ببينين.
حتي مي تونين ويژگي هاتون رو به شكل حيوانات ببينين. هر
چيزي كه به ذهنتون اومد همون درسته. سعي نكنين تجسماتتون
رو خوشگل كنين! بعد برین یکی از صفات رو انتخاب کنید و باهاش
حرف بزنید ببینید که اون چه ویژگیهایی رو برای شما داشته
کاملا راحت و صمیمی باهاش حرف بزنید و بعد ازش تشکر کنید
و بهش بگین که اونو بعنوان یکی از صفات خودتون می پذیرید و
اونو در آغوش بگیرین
مثلا" خود من يه شخصيت لجباز توي وجودم دارم كه اون رو به
شكل يه پسر بچه ي بي ادب مي بينم كه هر چي مي خواد پاهاش
رو مي كوبه زمين و جيغ مي كشه! وقتي من ازش پرسيدم تو چه
موهبتي براي من داشتي؟ مي دونين چي گفت؟ به من گفت:
اگه من نبودم تو براي به دست آوردن هيچ چيزي تلاش نمي كردي!
يادآوري :يك بار ديگه لازم مي بينم بگم كه نپذيرفتن همه ي ويژگيهامون
باعث چي مي شه و چرا بايد نيمه ي تاريكمون رو پيدا كنيم؟
اين رو با يك مثال، از قول خود دبي فورد می گم:
اون در باره ي خودش ميگه:" من با مردهاي زيادي آشنا مي شدم
اما انگار هيچ كدوم از كساني كه من دوستشون مي داشتم،
من رو نمي خواستن و سريع من رو ترك مي كردن.من خودم
رو دوست نداشتم. اين دوست نداشتن رو در نيمه ي تاريكم پنهان
مي كردم. اما همين باعث مي شد همه چيز و همه كس،
فقدان عشقي را كه به خودم داشتم،به من باز مي تاباندند.
( يعني هر كس كه با من آشنا مي شد صفت دوست نداشتن
من رو ، كه در درونم پنهانش كرده بودم، دريافت مي كرد و اون
هم بعد از مدتي احساس مي كرد من رو دوست نداره و اين
درسي بوده كه تكرار ميشده).
دبي فورد ميگه وقتي صفاتي كه در من بود و به خاطر اون ها خودم
رو دوست نداشتم، پذيرفتم و ياد گرفتم با پذيرش نيمه ي تاريكم
خودم رو دوست داشته باشم،آن وقت، مرداني را يافتم كه من را
مي پذيرفتند و دوست مي داشتند.
مادامي كه جنبه اي را در خودمان نمي پذيريم، افرادي را به زندگيمان
جذب مي كنيم، كه آن جنبه را از خود نشان مي دهند يا يادمان
مي آورند.هستي پيوسته در تلاش است تا به ما نشان بدهد
كه واقعا" چه كسي هستيم تا ياريمان كند كه يكپارچه بشويم
و کامل شویم ما نمي توانيم بدون نفرت، عشق را و بدون بدي،
خوبي را بشناسيم. كامل بودن بهتر از تظاهر كردن به خوبيست.
اگه همه ي صفات نيمه ي تاريكمان را بپذيريم ، نياز نداريم آن ها
را به ديگران فرافكني كنيم. وقتي عاشقانه به همه ي ويژگيهايمان
نگاه كنيم،وجود ما يكپارچه مي شود .در اين حالت مي توانيم
همه ي نقاب هايمان را برداريم و جهان درونمان را در آغوش بكشيم.
هنگامي كه سعي مي كنيم وانمود كنيم كه شخص به خصوصي
نيستيم،اغلب نقطه ي مقابل آن شخصيت مي شويم! به عبارت
ديگر، اين حق را از خودمان دريغ مي كنيم كه انتخاب كنيم،
حقيقتا" مي خواهيم كه در زندگي چه چيزي باشيم!"
امیدوارم اون دوستانی که برام کامنت گذاشته بودند و مشکلشونو
مطرح کرده بودند با این تمرینات مشکلشون حل بشه
خداوند همه ما رو یاری کنه تا به سوی خودش و انسانیت برویم
گاندی می فرماید:
تنها شيطان هايي كه در جهان وجود دارند،
آنهايي هستند كه در قلبمان به جست و خيز مشغولند
فقط د ر آنجاست كه بايد جنگيد
موفق باشید
با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام
امیدوارم همه دوستای خوبم که دارند روی صفات تاریکشون
کار می کنند تونسته باشند به نتایج قابل توجهی دست پیدا
کنند و خودشونو بهتر بشناسند قبل از شروع به تمرین جدید
می خوام یه داستان براتون تعریف کنم
داستان بوداي طلايي:
سال 1957 در تايلند، معبدي رو به محل ديگري منتقل مي كردن .
چند تا راهب مسئول جابجايي مجسمه ي بزرگ و سفالي بودا
شدن.توي راه يكي از راهب ها متوجه تركي در مجسمه شد.
راهب ها نگران شدن كه مجسمه آسيب ببينه ، در نتيجه
تصميم گرفتن شب رو همون جا استراحت كنن تا فكر كنن
چه طوري اون رو منتقل كنن كه آسيب نبينه.
شب يكي از راهب ها كه از نگراني خوابش نمي برد يه چراغ قوه
برداشت و به سراغ مجسمه رفت تا مطمئن بشه كه ترك ديگه اي
توي اون نيست و ترك قبلي بزرگتر نشده. همين كه نور چراغ قوه
رو به محل ترك قبلي تابوند، متوجه شد يه چيزي داره اون زير
مي درخشه! اون اينقدر كنجكاو شد كه نتونست جلوي خودش
رو بگيره و با يه قلم شروع به تراشيدن بوداي سفالي كرد!
هر چي ترك بيشتر مي شد و لايه ي سفالي بيشتر مي ريخت،
اون حيرت زده تر مي شد و بيشتر سفال رو مي كند!
مي دونين اون چي ديده بود؟! اون با يه بودا كه از طلاي ناب بود
روبرو شده بود! يك گنج عظيم و باور نكردني!
خيلي از مورخين گفتن كه در زمان حمله ي لشكريان برمه،
يعني چندين صد سال قبل از اين ماجرا، راهب هاي بودايي تايلند
اين بوداي زرين رو با لايه هاي گل رس پوشوندند، تا مانع دزديدن
اون بشن.توي اون حمله همه ي اون راهب ها كشته شدن
و اين مجسمه ، به صورت سفالي باقي موند تا سال 1957 _
يعني زمان جابجايي مجسمه_كه بوداي طلايي كشف شد!
پوسته ي بيروني:
پوسته ي ما از " من ايده ال" درست شده يعني چيزي كه
دلمون مي خواد باشيم، و اون رو به ديگران نشون ميديم!
پوسته ي ما اون بخش از وجودمونه كه با دنيا روبرو ميشه.
اين پوسته، خصايلي رو كه سايه ي ما رو تشكيل ميده،
پنهان مي كنه! دردي كه از مشاهده ي كاستي هامون
احساس مي كنيم، وادارمون مي كنه تا اون ها رو پنهان كنيم
و براي جبران جنبه هايي كه در خودمون نفي مي كنيم،
نقطه ي مقابل آنها بشيم. به همين دليل نقاب هاي شخصيتي
براي خودمون به وجود مي آريم تا به خودمون و ديگران بقبولانيم
كه "آن"نيستيم!!
ما سايه هامون رو چنان خوب پنهان مي كنيم كه بيشتر
اوقات چهره اي رو كه به جهان نشون مي ديم، نقطه ي
مقابل وجود درون ماست.
بعضي از مردم زره اي از بيرحمي مي پوشن تا حساس
بودنشون رو پنهان كنن! بعضي ها براي اين كه غمگيني درونشون
رو پنهان كنن نقابي از شوخ طبعي به چهره مي زنن!
به قول دبي فورد مردمي كه وانمود مي كنن عقل كل هستن
در بيشتر مواقع همون هايي هستن كه سعي دارن احساس
نادانيشون رو مخفي كنن!
آدم هايي كه در ظاهر متكبرن معمولا" درونشون احساس نا امني مي كنن!
ما بايد به دروغ هايي كه به خودمون مي گيم پي ببريم .
چون اگه كاملا" راضي و شادمان و سالم نيستيم يا آرزوهامون
برآورده نميشه به خاطر اينه كه دروغهايي كه توي پوسته ي
بيرونيمون داريم مانع ما هستند. مشاهده و بررسي هر رخداد،
احساس و تجربه اي كه باعث شده ما اون پوسته ي بيروني رو بسازيم،
به ما كمك مي كنه صفات سايه رو بشناسيم و به ما كمك مي كنه
بفهميم كه پوسته ي ما يك ديوار حفاظتي براي ما بوده.
اما وقتي بوداي درونمون رو پيدا كنيم ديگه نيازي به ديوار حفاظتي نداريم.
حالا مي خوام بهتون بگم پوشش بيروني و نقاب هاي ما ،
كه ما رو در برابر جهان محافظت مي كنه ،گنج درون ما
رو پنهان نگه مي داره! ما انسان ها نا آگاهانه طلاي درونمون
رو با لايه هاي سفالي پوشونديم.تنها كاري كه بايد براي
نمايان كردن طلاي وجودمون انجام بديم، اينه كه شجاعانه
لاك خودمون رو لايه لايه بتراشيم!
اين تمرين ها تا پايان عمر با ماست و اين جوري نيست كه ما
يه بار نيمه ي تاريك رو كشف كنيم و بگذاريم كنار!
چون هر روز يه ماجراي جديد و حوادث جديد در پيش رو داريم
و مدام پوسته هاي جديد براي خودمون مي سازيم، پس بايد
هميشه دقت كنيم چه چيزي رو داريم در نيمه ي تاريكمون
پنهان مي كنيم. دبي فورد در كتاب نيمه تاريك وجود ميگه
در سمينار ها و كلاس هاي آموزش نيمه ي تاريك، آدمهاي زيادي
رو ديده كه سالها ي سال روي شناخت خودشون كار كردن
اما گاهي مي پرسن چرا تمرين هاي نيمه ي تاريك رو بايد
هميشه انجام داد و تا كي بايد اين كار رو ادامه بدن؟
دبي فورد مي گه اين آدم ها خودشون رو به شكل اون
بوداي طلايي باشكوه نمي بينن كه با لايه اي از سفال
پوشونده شدن! اون ها از پوسته ي خودشون بيزارند.اون ها
در نيافتن كه اين لايه هاي سفالي تا چه اندازه اون ها
رو محافظت كرده!ما به دلايل گوناگون به اين پوسته ها
نياز داشتيم و اين دلايل براي هر كدوم مامتفاوته.
ما از پوسته ي بيرونيمون جهت محافظت از خودمون
استفاده كرديم.يعني نقابهاي ما مثل همون لايه هاي
سفالين روي بوداي طلايي مي مونن كه از درون ما محافظت كردن.
.هرچند كه هدف نهايي ما ريختن اين پوسته هاست
اما اول بايد اين نقاب ها رو بشناسيم و با نيمه ي تاريك
خودمون كه انكارش كرديم ، آشتي كنيم.اما در انجام اين كار
دليلي براي نفرت از خودمون وجود نداره.
دليلي وجود نداره كه با پيدا كردن صفات نيمه ي تاريكمون
از خودمون بيزار بشيم يا نا اميد بشيم يا تمرينات نيمه ي
تاريك رو ول كنيم.به نظرتون بعد از اون كه راهب، پوشش
بوداي زرين روفرو ريخت، بودا با خشم بهش گفت: " من از اون
پوسته ي وحشتناك بيزارم؟! " يا اين كه مجسمه ي بودا با
وجود اين كه دوست داشت از اون پوسته رها بشه تا وجود
زرينش هويدا بشه، اون پوسته رو كه ساليان سال مانع دزديده
شدنش شده بود، رو محترم مي داشت؟!
ما براي رسيدن به بوداي زرين درونمون چاره اي جز تراشيدن
لايه هاي سفاليمون( شناخت و كشف صفات نيمه ي تاريك وجود)
نداريم. اما در عين حال نبايد از خودمون بيزار بشيم چون هر كدوم
از اون صفات، زماني ما رو در مقابل چيزي حفظ كرده، يعني هر
صفت نيمه ي تاريك براي ما يك موهبت به همراه داشته كه ما
اگه اون موهبت رو بشناسيم ،راحت مي تونيم صفات نيمه ي
تاريكمون رو و در نتيجه خودمون رو بپذيريم
دبي فورد ميگه بيشتر مردم به دنبال پي بردن به اون ويژگيهايي
كه مدتي طولاني پنهان كردن، دچار اندوه ميشن.اگر درباره ي
ميزان علاقه اي كه به خودتون دارين، خودتون رو فريب دادين،
بگذارين مدتي هم دچار اندوه بشين! مثل اندوه راهب ها وقتي
ترك رو ديدند! اما نگران نباشين! اگه شجاعانه ادامه بدين و
پوسته هاي بيروني رو بتراشين، با پيدا كردن بوداي طلايي
درون از آرامش واقعي پذيرفتن خودتون لذت مي برين
توصيه مي كنم اين تمرين رو درباره ي هر صفت خوب و بدي
كه باور نمي كنين در شما هست انجام بدين.
تمرين: اين تمرين رو بايد بعد از انجام دادن تمرينات پست قبلي
انجام بدين. يعني اول يه ليست از صفاتي كه به ديگران نسبت
مي دين، چه مثبت و چه منفي ، تهيه كنين.حالا در دفتر مراقبه تون
اين چهارسوال رو بنويسين.
1 _ آيا هيچ گاه در گذشته اين رفتار رو از خودم نشون دادم؟
2 –آيا اكنون اين رفتار رو نشون مي دم؟
3 _آياتحت شرايط ديگري مي تونم اين رفتار رو از خودم نشون بدم؟
4 _آيا ممكن است شخص ديگري بگويد كه من چنين رفتاري داشته ام؟
ادامه ي تمرين : ببينيد تا حالا چند نفر رو به خاطر داشتن اون صفت
طرد كردين يا در ذهنتون محكوم كردين؟سعي نكنين خودتون رو برتر
از اون ها بدونين يا بين رفتار خودتون با اون ها تمايزي قائل بشين!
اجازه نديد كه منيت شما، رفتارتون رو موجه جلوه بده! به ياد داشته
باشين از نظر ديگران يه دروغگو يه دروغگوئه! حتي اگه دلايل شما
رو داشته باشه! پس به جواب دادن به سوال 4 هم خيلي دقت كنين
و سعي نكنين خودتون رو توجيه كنين. البته اگه شجاعت روبرو شدن
با نيمه ي تاريكتون رو دارين! كه حتما" هم دارين
ببخشید این پست کمی طولانی شد
موفق باشید

با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام
برای همه دوستان گلم یه دنیا شادی و برکت در زندگی براتون آرزو می کنم
امیدوارم هر روز زندگی تون پر باشه از لذت عشق ورزیدن و محبت کردن
در ادامه مطلب قبلی باید بگم ما داریم درب اتاقی رو در روحمون باز
می کنیم که شاید به هیچ وجه برای خودمون قابل قبول نباشه و باید بگم
من خودم وقتی داشتم این تمرین رو انجام می دادم بسیار عصبانی شدم و
با خانمم دعوا افتادم و تا چند روز حالم بد بود و به زمین وزمان گیر می دادم
پس دارم می گم باید خیلی قوی باشین تا بتونید طاقت بیارین و
خرابکاری نکنین و هنگام این تمرینات مواظب باشین چیزی دم دستتون
نباشه که پرتش نکنید و یا شیشه نشکنید همه توصیه های ایمنی رو رعایت
کنید و البته شاید به این موارد هم دچار بشید : انکار و یا بی میلی
و یا حالت تهوع و کسلی و بی حالی وووو
خود اين عكس العمل ها يعني داري مستقيم به طرف كشف
نيمه ي تاريكت مي ري!
پس خوب قبل از تمرین فکر کنید که در حین تمرین کم نیارید و
بتونید تا آخر ادامه بدین البته تمرینات نیمه تاریک وجود چیزی نیست
که با یکبار انجام دادن تموم بشه بلکه وقتی باهاش آشنا شدین هر
چند وقت یکبار لازمه تکرار بشه
خب حالا می ریم سر تمرین :
راههاي شناخت نيمه ي تاريك :
راه اول (شناخت فرا فكني) :
طبق علم روانشناسي، ما صفاتي رو كه در خودمون انكار مي كنيم،
به ديگران فرا فكني مي كنيم!در واقع " من" صفاتي رو كه در درون خودم
قايمش كردم تا خودم و ديگران ازش با خبر نشيم ،رو، به ديگران نسبت
مي دم ، تا در ته وجودم احساس آرامش كنم كه
"آن صفات متعلق به ديگريست نه من!"
دبي فورد در كتاب نيمه ي تاريك وجود مي گه :
ما نمي تونيم صفتي رو كه در خودمون نداريم، در ديگران،
تشخيص بديم!يعني ما تمامي آنچه كه مي بينيم و از آن
خوشمان يا بدمان مي آيد، هستيم!وقتي با انگشت اشاره
به طرف كسي نشانه مي روي، به ياد بيار كه در همون
حالت، سه انگشت دستت، خود تو رو نشونه گرفتن!
در پست قبل قرار گذاشتيم تا با هم تمرين كنيم و ببينيم كه
چه خصوصياتي در ديگران ما رو عصباني يا غمگين مي كنه؟
و ما چه خصوصياتي رو به ديگران نسبت مي ديم؟ حالا به
ليستتون رجوع كنين! همه ي صفاتي كه به ديگران نسبت دادين،
همون صفاتيه كه سالها قبل يه جورهايي به اين نتيجه رسيدين
كه نبايد در شما وجود داشته باشه! پس توي يه اتاق از كاخ وجودتون،
قايمش كردين و اينقدر جلوي ديگران انكارش كردين
كه ديگه خودتون هم يادتون نمي آد
واقعا" يه زماني اون صفت در شما هم بوده
پس آنچه كه به ديگران فرا فكني مي كنيم ، ما هستيم!
نكته: ما فقط صفات بد رو به ديگران برون فكني نمي كنيم! خيلي وقتها ما
صفات مثبت رو هم به ديگران نسبت مي ديم. اون ها هم صفات سايه ي
ما هستند كه ما نتونستيم بپذيريمشون و به همين دليل به ديگران
نسبت مي ديم!پس حتما" به تحسين هايي كه از ديگران مي كنين ،
هم ،دقت كنين و ازشون ليست بردارين.
راه دوم (از چه مي رنجيم) :
ببينين وقتي با ديگران مجادله مي كنين و اون ها صفاتي رو
به شما نسبت مي دن، فقط از بعضي از اون صفت ها
واقعا" از ته دل مي رنجين! يعني يه سري صفات هست كه تحت
هيچ شرايطي حاضر نيستين بپذيرين كه اون ها متعلق به شمان!
اون ها هم صفاتي هستند كه شما يه زماني درقسمت " سايه"
وجودتون،مخفيشون كردين!اين همه عصبانيت از شنيدن اون صفات
به خاطر اينه كه ما همه ي عمر تلاش كرديم تا پنهان كنيم كه اون
صفات رو داريم، اما حالا يك نفر پيدا شده و داره به ما مي گه " ما، آن هستيم!"
اون صفات،رو ياد داشت كنين چون كلي كار باهاشون داريم!
راه سوم(شناخت بار احساسيمون نسبت به كلمات) :
يه ليست از صفات خوب و بد تهيه كنين.بنشينين جلوي آينه و
با صداي بلند ، اونها رو، به شكل جمله ي " من......هستم!
بخونين. مثلا" بگين من بدجنسم .من دروغگو هستم.
من دوستداشتني هستم. من زيبا هستم و.... ببينين نسبت
به كدوم صفات خوب و يا بد، يه احساس خاصي دارين و پذيرفتنش
براتون سخته.( به اين ميگن داشتن بار احساسي نسبت به كلمات).
اون ها رو هم ياد داشت كنين
چون قطعا" جزو صفات نيمه ي تاريك شما هستن
اگه تونستين بدون هيچ ناراحتي، جمله ي "من...... هستم"
رو درباره يك ويژگي بگين، به سراغ كلمه ي بعدي برين.
در واقع شما بايد كلماتي رو كه براي شما داراي يك "بار احساسي"
هستند، رو شناسايي كنين.اگه شك كردين كه واژه اي براي
شما سنگينه يا نه؟ چشمتون رو ببندين و مجسم كنين كسي
كه براتون خيلي مهمه، داره اون صفت رو به شما نسبت مي ده.
اگه در اين صورت احساس خشم يا ناراحتي مي كنين،
حتما" اون صفت رو يادداشت كنين.
من يه سري از اين صفات رو براي شما مي نويسم، شما كاملش كنين.
يادتون نره هم صفات خوب و هم صفات بد.
ليست صفات:
متعصب ، بداخلاق، زورگو،خوشبخت، حسود ، خودبین ، خودخواه ،
خودپسند ، مغرور ،دهن لق، سواستفاده چي، احساساتي،
فضول، خسته كننده،خوش هيكل، دلشوره اي، عيبجو، افاده اي،
لوس،مهربان ،نارفيق،بدبين،دعوايي،بدهيكل،بدزبانجاسوس ، متقلب ،
خشکه مقدس ، ریاکار ، ،درستكار،بي مصرف، دست و پا چلفتي،
زيبا، خوب، كاسه ي داغ تر از آش، دوست داشتني،بدبخت،وقت نشناس و .....
چرا باید نيمه ي تاريك وجود را شناخت؟
يكي از دلايلش اينه كه " جلوي تكرار درسهاي زندگي رو بگيريم!"
يعني كائنات، زمين و آسمان، روزگار و.... موظف هستند به ما كمك كنند
تا ما خودمون رو به عنوان يك انسان كامل بپذيريم. به همين دليل، وقتي
ما صفتي رو كه خداوند به دليلي خاص، به ما بخشيده، در خودمون پنهان و
انكار مي كنيم، مدام آدم هايي با همون خصوصيت مقابل ما قرار مي گيرند
و اين چرخه مدام تكرار مي شه تا وقتي كه ما درسي رو كه از اين تكرار بايد
بياموزيم، ياد بگيريم. اون وقت، همه چيز خود به خود درست ميشه
و اون ويژگي آزار دهنده در اطرافيانمون ، از بين ميره يا ديگه اثر آزار دهنده اي
برامون نداره.
اين كه بعد از پيدا كردن صفات نيمه ي تاريك چه كار بايد بكنيم ،
رو بعدا" بهش مي رسيم.در ضمن،سخت نگيرين! همه ي اين
تمرينها رو ميشه در حين زندگي عادي هم انجام داد! كافيه
دفترچه ي مراقبه همراتون باشه و هر وقت ديدين دارين توي
ذهنتون كسي رو قضاوت مي كنين، يادداشت كنين كه چه صفتي رو دارين
به اون، نسبت مي دين! يادتون باشه زمان و وقتي كه براي شناخت خودتون
مي گذارين، خيلي كمتر از وقتيه كه در اثر نشناختن نيمه ي تاريكتون،
دچار دردسر ميشين!
تمرين _ يك هفته يادداشت كنين كه چه نصيحت هايي به اطرافيانتون
ميكنين! ما هميشه اون چه را كه خودمون بيشتر بهش احتياج داريم،
به ديگران مي گيم! بعد از يادداشت اونها، دقيق فكر كنين كه آيا
شما بيشتر به اون نصيحت ها احتياج ندارين؟!
تمرين _ از سه روشي كه ياد گرفتين، صفاتي رو كه در نيمه ي
تاريكتون مخفي كردين، پيدا كنين و يادداشت كنين تا در
درسهاي بعد ببينيم كه با اون ها چه كار بايد بكنيم.

با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام به همه دوستای گلم
ممنون که پیامهای گرمتون رو می خونم و اظهار لطفی که
بنده حقیر داریداز این پست تا چند پست آینده می خوام
به خاطر یکی از دوستای گلم که یه مشکل کوچیکی براش
پیش اومده در مورد مطلبی مربوط به صفات تاریک وجودمون
میشه بنویسم تا به لطف حضرت حق مشکلش حل بشه
بعدش دوباره بر می گردیم به ادامه مطالبمون
داستان ریش قرمز :
داستان "ريش قرمز " قصه ي دختري بود كه با مرد ثروتمندي
به نام ريش قرمز ازدواج كرد. ريش قرمز به دختر گفت كه اون
مي تونه در تمام اتاق هاي قصر اون زندگي كنه و هر جور
كه مي خواد ثروت اون رو خرج كنه، اما هرگز نبايد به اتاق
كوچك زيرزمين قصر نزديك بشه. يك روز ريش قرمز وانمود
مي كنه كه داره مي ره سفر. دختر از روي كنجكاوي به
سراغ اتاق كوچك مي ره و در اون رو باز مي كنه و مي بينه
زنهاي زيادي در يك سياهچال زنداني هستند.
اون ها همه ، زنهاي قبلي ريش قرمز بودند كه به خاطر
كنجكاويشون و باز كردن در اون اتاق بدون اجازه ي ريش قرمز،
اون جا زنداني شده بودند! ريش قرمز سر مي رسه
و اون دختر رو هم در سياهچال مي اندازه. اون زنها همه
با هم مشكل داشتند و هيچ كدوم ديگري رو قبول نداشته،
به همين دليل هرگز حاضر به كمك كردن به هم نبودند.
اما اون دختر، باهوش بوده و مي دونسته اگه همه با هم
يكي بشن از دست ريش قرمز نجات پيدا مي كنند.
اون مي دونسته براي يكي شدن، اون ها بايد، همه، هم رو
بپذيرند.اون يكي شدن رو به همه ياد مي ده و اون ها ،
با قبول كردن و پذيرفتن هم و اتحاد، براي رهايي نقشه
مي كشند و آزاد مي شند.زنداني هاي اون سياهچال
فقط با يكي شدن مي تونستند از اون اتاق نجات پيدا كنند.
اون اتاق همون جاييه كه صفات نيمه ي تاريك رو در اون پنهان مي كنيد
نيمه ي تاريك وجود يا سايه چيه؟
كارل يونگ نيمه ي تاريك وجود را (سايه)مي نامد.
يونگ گفته:سايه، آن كسي است كه شما نمي خواهيد باشيد!
سايه شامل همه ي آن ويژگيهاي شخصيتي ماست كه
سعي مي كنيم پنهان و يا نفي كنيم.آن ويژگيهايي كه از
نظر دوستان و اطرافيان و از همه مهم تر ، خود ما قابل پذيرفتن نيست.
چهره هاي مختلف سايه:
سايه، چهره هاي مختلفي داره: ترسو، خشمگين، تنبل،
زشت، بي ارزش؛ عيبجو، حسود ووو.....
اين فهرست مي تونه شامل هر صفتي باشه. هر چه كه
موجب شر مندگي ماست و وانمودمي كنيم كه نيستيم.
همه ي ويژگيهايي كه ازشون بدمون مي ياد يا در برابرشون
مقاومت مي كنيم.ما در بدو تولد،خودمون رو مي پذيريم و
دوست داريم، چون پيشداوري نمي كنيم كه اين ويژگي
ما خوبه يا بده.اما به تدريج كه بزرگ مي شيم، از اطرافيانمون
ياد مي گيريم كه چي خوبه و چي بده. به تدريج ياد مي گيريم
كه بعضي رفتارها باعث مي شه قبولمون كنن و بعضي رفتار ها
باعث مي شه ما رو طرد كنن.ما كم كم ويژگي هامون رو به صورت
قابل قبول و غير قابل قبول تقسيم بندي مي كنيم. يعني از نظر
خودمون خوب يا بد. اون وقت به اين نتيجه مي رسيم كه براي اين كه ،
قبولمون داشته باشند، بايد خودمون رو از شر صفات بد رها كنيم
يا لااقل پنهانشون كنيم!ما مثل يك قصر بزرگ مي مونيم
كه هزاران اتاق داره. ما هر صفتي رو كه فكر مي كنيم
ما رو غير قابل قبول مي كنه ، به تدريج، در طي سالهاي زندگيمون،
در اتاق هاي قصر وجودمون، زنداني مي كنيم و به در هر اتاق
يك قفل گنده مي زنيم تا ديگران متوجه نشن كه ما اون صفت
بد(بد از نظر ما) رو داريم. اين صفات كه ما اون ها رو به بخش پاييني
وجودمون مي رونيم و در تاريك ترين قسمت وجودمون مخفي مي كنيم،
نيمه ي تاريك ما رو تشكيل مي دن.ما همه ي عمر تلاش مي كنيم
جوري زندگي كنيم كه ديگران ، متوجه ي وجود داشتن اون صفات
در ما نشن و بدتر از اون ، اين كه ، حتي خودمون هم از ياد ببريم
كه اون صفت رو داريم! و اين خودش باعث از دست دادن انرژي
زيادي مي شه.چرا پنهان كردن برخي صفات در وجودمون
( راندن اون ها به قسمتهاي تاريك تا هيچ كس ،اون ها رو نبينه)
باعث از دست رفتن انرژي ما مي شه؟
تمرين: دو تا لیمو رو توي دستتون بگيرين.تصميم بگيرين
يك ساعت اون دو تا لیمو رو يه جوري تو دستاتون نگه دارين
كه نه خودتون و نه ديگران اون ها رو نبينين!
اون وقت مي بينيد چقدر ذهن و وجودتون درگير مي شه
و مجبور به صرف انرژي مي شيد!
حالا فكرش رو بكنين براي پنهان كردن صفاتي كه در خودمون
انكارشون كرديم، چقدر انرژي صرف مي كنيم! انگار يك سبد
لیمو رو يك عمر جوري پشتمون قايم كنيم
كه نه خودمون ببينيم و نه ديگران!
شناخت نيمه ي تاريك وجود به چه دردي مي خوره؟
ريشه ي همه ي ترسها و اضطراب ها، عصبانيت ها و غم هاي پنهان
در وجود، ريشه ي اين كه چرا نمي تونيم، كاملا، خودمون و ديگران
رو ببخشيم، همه در اين بخش از وجود ما ، نهفته است.
اگه يك دفعه احساس مي كنين همه ي انرژي مثبتتون
از بين رفته و پر از اندوهين، باز به خاطر نيمه ي تاريك وجودتونه.
براي خود من بار ها پيش اومده كه وسط يك عالم تمرينات عالي ذهني
و احساس شادماني بالا، يك دفعه يك روز صبح كه از خواب بيدار
شدم احساس كردم همه چيز بي فايده است!
انگار يك دفعه دنيا سياه مي شه!
احساس شكست، از دست دادن، نااميدي و حتي غم ها و
عصبانيت هاي انفجاري كه يك دفعه گرفتارش مي شيم و
بعد در موردشون مي گيم " انگار خودم نبودم! اختيارم از دستم خارج شد!"
اين ها همه و همه به نيمه ي تاريك ما بر مي گرده.
اگه كسي رو از دست مي ديم و نمي تونيم فراموشش كنيم،
در حالي كه مي دونيم مصلحت ما در فراموش كردن اونه،
اگه اونقدر كه مي خوايم شاد نيستيم، اگه با وجود
همه ي تمرينات ذهني و جملات تاكيدي نتيجه ي مثبتي
نمي گيريم، همه و همه به خاطر وجود سايه است .
تكرار شدن درس هاي زندگي:
حتي درسهاي زندگي كه تكرار مي شن به خاطر اون قسمت
از نيمه ي تاريك ماست كه نمي شناسيمش.
منظورم از "درس هاي تكراري زندگي" رو با يه مثال مي گم.
اگه عشق كسي بهش خيانت كنه،اگه اون آدم جراحي
پلاستيك كنه و بره به يه كشور ديگه و باز عاشق كسي بشه،
حتما"اون نفر دوم هم بهش خيانت مي كنه!
چون درس هاي زندگي تكرار مي شن، تا وقتي كه ما،
اون درسي رو كه بايدبگيريم، از اون اتفاق بگيريم.اون وقت
خودبه خود همه چيز درست ميشه و به حالت مثبت در مي ياد.
اما تا وقتي ، اون درسي رو كه بايد بگيريم ، نگيريم ، حتي اگه
هر شب تصوير سازي ذهني كنيم يا تمام كلماتمون ،
جملات مثبت تاكيدي باشه، باز اتفاق خوبي نمي افته!
اگه با هر كسي كه دوست مي شين دروغگو از آب در مي ياد،
اگه به هر كسي كه خوبي مي كنين، قدرتون رو نمي دونه،
اگه آدم هايي با يك صفت مشترك سر راه زندگيتون قرار
مي گيرن و مدام به نتايج مشابهي مي رسين، اگه وارد
هر كاري كه مي شين، شكست مي خورين، اگه به هر كي عشق
مي ورزيد، تركتون مي كنه،
اين ها همه يعني تكرار شدن درس هاي زندگي.
چون هيچ چيز در دنيا اتفاقي نيست پس اينقدر در س هاي
زندگي تكرار مي شن تا شما درسي رو كه بايد بگيرين،
دريافت كنين.اون درس چيه؟ براي گرفتن اون درس ،
اول، بايد نيمه ي تاريك وجود يا همون سايه رو بشناسيم.
نتيجه گيري:
خدا انسان را كامل آفريد و به همين دليل اون رو خليفه ي
خودش در زمين ناميد. پس اگر خداوند، هم صفات كمال داره
و هم صفات جلال ، پس ما هم داراي همه ي صفات
هستيم.براي ايجاد يك كل همه ي اجزا مورد نياز هستند.
بدون نفرت، عشق و بدون ترس، شجاعت و بدون بد،
خوب معني نداره!بدون شناختن تاريكي، شناخت نور معنا نداره!
بسياري از ما آرزو داريم به نور حقيقي دست پيدا كنيم و
نمي دونيم براي رسيدن به اون نور، اول بايد تاريكي هاي درونمون
رو بشناسيم.به قول عرفا ، الهي بودن يعني كامل بودن.
يعني همه چيز بودن.مثبت و منفي، نيك و بد، مقدس و پليد!
یا به قول مولانا که می فرمود : من هفتاد و دو ملت هستم
وقتی علمای شهر این حرف رو شنیدند یکی از شاگردان
خودشونو فرستادند تا صحت این مسئله را تحقیق کنه و اون شاگرد
میره پیش مولانا بهش میگه آیا تو گفتی که من هفتاد و دو ملت هستم
مولانا می فرماید : بله من گفتم و اون شاگرد رو میکنه به مولانا
و فحش بسیار غلیظ و زشتی رو به مولانا نثار می کنه و مولانا میزنه
زیر خنده میگه حالا شدم هفتاد و سه ملت من از شما هم هستم
ما، همه ي ويژگيهاي متفاوت با يكديگر را در درون خود داريم.
ما بايد تمامي آنچه را كه هستيم، اعم از خوب و بد، تاريك و روشن،
توانا و ناتوان ، را بپذيريم . فقط بعد از پذيرفتن كامل خودمان،
مي تونيم كاملا" خودمون رو ببخشيم. ما با پذيرفتن خودمون،
به يكپارچگي مي رسيم و اين يكپارچگي هدف نهايي ما در سفر
زندگيست.يعني درس هاي زندگي اينقدر تكرار مي شن تا
ما به نقطه اي برسيم كه نيمه ي تاريكمون رو بشناسيم و
همه ي وجود خودمون رو بپذيريم و در آغوش بكشيم و يكپارچه بشيم.
با تلاش در راه شناخت نيمه ي تاريك وجودمون،
به اين گفته ي يونگ پي مي بريم كه:" طلا در تاريكي نهفته است!"
تمرين:
به مدت يك هفته ، هر وقت، از هر كسي رنجيدين يا يك رفتاري
در كسي، شما رو غمگين،عصباني و يا دلخور كرد ،
فورا"، نظر قلبي و واقعيتون رو درباره ي اون فرد ،
در دفتر یا یه کاغذ بنويسين.اون ويژگي اي رو كه در
اطرافيانتون بيشتر از همه آزارتون مي ده، يادداشت كنيد.
لطفا" راحت و بي ملاحظه ، احساس واقعيتون رو بنويسيد.
حتما"، اين تمرين رو انجام بديد، تا جلسه ي بعد بهتون بگم
چه طوري نيمه ي تاريكتون رو از روي نوشته هاتون كشف كنين!


با یاد رونق عشق
۴- یک درس کافیست!نگذاریم درسهای زندگی مدام تکرار بشوند!
یک نفر آدم ناآگاه به خاطر بی توجهی یا نا آگاهیش یا از
سر کنجکاوی ممکنه جایی بره که نباید بره و بعد از اینکه
رفت و اشتباهاتی رو مرتکب شد پشیمون میشه دو ماه
بعد دوباره به همون مهمونی یا یه مهمونی با همون شرایط
دعوت میشه علتش اینه که بار اول اشتباهی رو مرتکب شد
یعنی از نعمت اشتباه بهره مند شد و به جای درس گرفتن
از اون و نگاه مثبت به اون در این مدت داشته هی اونو در
ذهنش تکرار می کرده ( در پست های قبلی توضیح دادم )
یعنی با این کار داشته به بچه غول بی شعور
(که قبلا در موردش توضیح دادم ) دستور می داده تا
دوباره اون صحنه رو براش باز سازی کنه که اون هم براش
تکرار می کنه این یعنی درست استفاده نکردن از درسهای زندگی.
یک درس کافیست! نباید بگذاریم به خاطر استفاده نکردن از
تجربیات خودمون یا دیگران درسهای زندگیمون مدام تکرار بشن.
نباید از یک درس فقط در همون مورد استفاده کنیم.نه! کافیه!
بزرگی فرمود:
-آیا تا به حال سرت به دیوار خورده است ؟ ببین دیوار سر جایش
ایستاده به کسی کاری ندارد این ماییم که به دیوار می خوریم
نه دیوار به ما . هوس هم همین طورند سر جایشان ایستاده اند
آنها به سمت ما نمی آیند بلکه ما به سمت آنها می رویم آنها تنها
کارشان تحریک نفس است اما این ماییم که اشتیاق نشان می دهیم
آنها هم بدشان نمی آید چون هوس باید در جایی معنا بگیرد اما بدان
تا خودت نخواهی در تو معنا نخواهد گرفت.مراقب باش به دیوار نخوری
یادت باشد دیوار به تو کاری ندارد اگر خوردی خودت زدی .
هوس ها هم شامل همه چیز میشه روابط نامشروع ، مصرف مواد ، دزدی ووو
به هر حال این ماییم که با قبول کردن دعوت ، مرتکب تکرار اون
اشتباه میشیم یعنی درسته شاید کس دیگه ای ما رو تحریک
بکنه ولی در نهایت این خود ماییم که تصمیم می گیریم که
اونو دوباره تکرار کنیم یا نه ؟ تقصیر را نباید به گردن کسی بیندازیم
این پاهای ماست که به جایی میره که نباید بره
این دستای ماست که ..............
درس گرفتن یعنی زندگی آگاهانه. تازه اگر آگاه تر باشیم ،
قبل از اینکه اشتباهی بکنیم از تجربیات و آگاهی دیگران
استفاده می کنیم تا احتمال اینکه اون اشتباه رو تکرار کنیم
کم بشه.این یعنی زندگی آگاهانه

با یاد رونق عشق
3 _ زندگی انسان آگاه ، بهترین دوست و آموزگار
برای ما خواهد بود.
در طریقت عاشقانه زیستن ، سعادت هدفی دور از
دسترس نیست بلکه بخشی از زندگی فعلی ماست
که رو به رشد و کماله.
زندگی انسان آگاه و ناآگاه با هم تفاوتهایی داره.
در واقع این سلامت زندگی انسان آگاهه که
نقاط ضعف زندگی فرد آگاه را کم کرده و این
سلامت و آگاهی بهترین معلم ماست.
سعادتمند کسی است که از لحظه ی کنونی
و فعلی خودش در هر شکلی که هست،
درست استفاده کنه یعنی از این معلم خوب،
درس بگیره .چه لحظه ی الانش خوب باشه و چه بد.
سعادت نه در گذشته است و نه در آینده.
سعادت در لحظه ی فعلی ماست و برخورد
ما با این لحظه.
اکثر مردم با صحبت درباره ی کارهای گذشته و کارهایی
که می خواهند در آینده انجام بدهند، سطح آگاهیشان
را پایین می آورند.راه حل مشکل شما زمانی روشن
می شه که خود را از قید عادتهای کنونی ، رها و خلاص
کنید و با مردم و مسائل اطرافتان، سازگار شوید.
فقط در صورتی می تونید در زمان حال زندگی کنید
که تمام وقایع و اتفاقات زندگیتان را به طور عاطفی
کاملا" پذیرفته باشید و احساسی منفی به اونها
نداشته باشید.
پس در واقع قبول وضعیت فعلی و وضعیت
کنونی شما کمک می کنه به رضایتمندی شما.
هر وضعیت نا هماهنگ ، نشانه نا هماهنگی
در درون خود آدمی است.اگر در باطن انسان
ذره ای واکنش هیجانی نسبت به وضعیت
نا هماهنگ وجود نداشته باشد آن وضع برای
ابد از سر راهش کنار می رود
اگر می خواهید چیزی را تغییر دهید ، بسیار خوب!
این کار را از همین حالا شروع کنید! اما نیازی نیست
انرژیتون رو صرف بد و بیراه گفتن به زندگی و شرایط
و غصه خوردن بکنید! فرض کنید یکی زده شیشه
پنجره تونو شکسته یا مثلا" کسی به ماشینتون زده
و با شما تصادف کرده. یا مثلا یک وسیله قیمتی که
خیلی هم دوستش داشتید افتاده و شکسته وووووو
شاید خشمگین بشید و به کسانی که در این مسئله
دخیل بوده اند بد و بیراه بگید!
یا به زندگیتون بد و بیراه بگید که چرا .......... !
اما در هر حال فقط انرژی خودتون رو حروم می كنيد
و به خودتون انرژی منفی می دهیدو بس!
یعنی بعد از یک ضرر دارید ضرر بزرگتری به خودتون می زنید!
در هرحال شیشه شکسته و یا اون اتفاق افتاده
و جزئی از واقعیت کنونی زندگی شماست.
حالا با دانستن این موضوع، به لحظه ی کنونی
زندگیتون فکر کنید تا دریابید که همیشه وقت کافی
برای لذت بردن از زندگی در دنیا را دارید.
تمرين : يه جايي يادداشت كنيد كه امروز براي مدت
يك ساعت سعي مي كنم در لحظه ابدي اكنون
زندگي كنم و بعد از يكساعت نتيجه رو بنويسيد
و به خودتون امتياز بدهيد و كم كم به اين ساعت
اضافه كنيد.


با ياد رونق عشق
سلام سلام سلام به همه دوستاي گلم
در ادامه پست قبلي
2 _ نیت و فکر گناه نداشته باشیم!
وقتی ما مسایل کوچک زندگی را بزرگ می کنیم،
و مدام در فکرمون به اونها فکر می کنیم در حقيقت
داريم انرژی خودمون رو پایین و پایین تر می آریم!
يا مثلا" یک بار اشتباهی رو مرتکب شده ایم
بعد هزار بار در فکرمون مرورش می کنیم و
براش غصه می خوریم!
در واقع با این کار هزار بار انرژیمون رو پایین و
پایین تر آورده ایم و داريم انرژي منفي توليد
مي كنيم بدون اینکه اون فعل گناه رو دوباره
مرتکب شده باشیم!
به همین دلیله که نیت و فکر به گناه از نظر
عرفا از خود گناه بدتر و مخرب تره!
زمانی که ما چیزهایی رو در ذهنمون مرور
می کنیم، ترس، خشم، نفرت و ...
در وجود ما دوباره تولید میشه همانطور بر بدن
ما تاثیرات فیزیکی داره در حقیقت ما با تمرکز
و فکر کردن به اون گناه داریم به کائنات دستور
می دهیم که شرایط اون گناه را برای دوباره
برای ما پیش بیاره که مطمئنا کائنات که همونطور
که قبلا توضیح داده شد بچه غول بی شعور هم میگه
چشم قربان الان به شکلی دیگر برات تکرار می کنم
یعنی در واقع ما داریم به کائنات هی با تکرار و تمرکز
روی اون مسئله انرژی منفی وارد می کنیم و چون
عالم و کائنات خاصیت پذیرش داره اونو می پذیره
و با دو برابر انرژی به خودمون بر می گردونه پس
اگر مرتکب گناهی شدیم اولا اونو غیر قابل
بخشایش ندانیم و خودمون / خودمونو ترور
نکنیم و حکم ندیم و اعدام نکنیم بلکه باید به
رحمت و بخشش خداوند امیدواربود که او رحیم
است و کریم و کریم از همه بی نیاز هست و
بخشنده و مهربان / و عاجز و خاکسار در درگاه
او دارای مقام قرب می باشد که او پادشاه است
بر ممالک جان

بایاد رونق عشق
سلام سلام سلام به همه دوستان
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات به درگاه حضرت ولی عصر
و آرزوی روزهایی سرشار از عشق ، محبت و دوستی
می خوام که از این پست تا چند پست آینده درباره ی
قواعد اخلاقی که یک انسان آگاه و کامل اونها رو رعایت
می کنه کمی فکر کنیم.اینها قواعد مهمی هستند که
ما همه اونها رو می دونیم اما در عمل کردن به اونها یه
کمی تنبلیم و لازمه مدام به ما یادآوری بشه.فرق یک
انسان ناآگاه و ناقص با انسان کامل یا کسی که داره
آگاهی برتر و درسهای راه حقیقت را می آموزد در همین
است و اینکه تکرار مطالب و یادآوری مطالب و رعایت در
عمل باعث موفقیت بیشتری میشه پس یکی یکی با
هم مرور می کنیم
1 _ خشم را کنترل کنیم
خشم برای انسان ها ي اوليه در زمان خودشون
در رویارویی با مشکلات و بحرانهایی که خاص خودشون
بود خود به خود ناجی حیاتشون می شد! زیرا تکانی
عصبی لازم بود تا آدرنالین به جریان خونشون وارد بشه
و عضلاتشون رو قدرتمند کنه تا بتونند در مقابل مشکلاتی
مثل رویارویی با یک شير نسل شون رو حفظ کنند.
انسانهای اولین به این خشم برای ادامه ی حیاتشون
نیاز داشتند. آدرنالین بیشتر باعث می شد عضلات
اونها محکم و قوی بشه تا از شير فرار کنند یا
با اون بجنگند! البته باعث پیری زودرس هم میشد
ولی انسان امروزی که در عصر تکنولوژی زندگی
می کنه، باز دچار خشم و ترس زیاده و این موضوع
باعث میشه مدام آدرنالین بیشتر در بدنش تولید بشه.
روابط اجتماعی ما و آگاهی و قدرت عقل ما از کاه
کوهی می سازه و تحریف مدام انرژی بصیرت و توانایی
عاشقانه زیستن ما رو نابود می کنه. وقتی ما دچار
خشم، استرس، غضب ، ترس و ... می شیم ،
در واقع داريم آدرنالين وارد خون مون مي كنيم كه
باعث ميشه تمركز مون كم بشه و همينطور انرژي
بسيار زيادي رو از دست بدهيم و دست به كارهايي
بزنيم كه بعدا شديدا پشيمون بشيم پس اگر عصباني
شديم بايد خودمونو كنترل كنيم و اولا سعي كنيم
كه عصباني نشيم چون باید به اون دیدگاه
که دنيا و زندگي ما يك بازي هست يك بازي كودكانه
و خیلی زود گذر
سوال : در هر سنی که هستی به نظرت تا حالا عمرت
طولانی بوده یا خیلی زود گذشته مثلا 20 یا 30 یا 40 ووووو
سریع گذشته یا طولانی بوده و از سختی هاش یا راحتی هاش
چیزی مونده؟؟؟؟ به نظرم خیلی زود گذشته اصلا متوجه
نشدیم چطوری به این سن رسیدیم سختی هاش همه
الان یه خاطره هست یعنی فقط از عمرمون فقط خاطره
برامون باقی مونده و این خودش یه دلیله برای اثبات گذرا
بودن و بازی بودن این زندگی
اگر به اين موضوع واقعا برسيم و به اين جملات فكر كنيم
يك نوري و فضاي بازي در ذهن ايجاد ميشه كه باعث
ميشه با رعايت قواعد بازي اين بازي رو ببريم یا حداقل
با سرانجامی خوش به پایان برسانیم پس عصباني
نمي شيم و اگر هم شديم از اونجا فرار مي كنيم
و خودمونو كنترل مي كنيم
خشم باعث از دست دادن انرژی مثبت و كسب
انرژي منفي ميشه و براي یک انسان واقعی این
درست نيست يعني انسان كامل خشم نداره و
همینطور كسي كه به انسان كامل نزديكه خشم
كمتري داره يا اصلا نداره انسان كامل اصلا خشم نداره
و اين خودش يكي از راههاي شناختن
انسان كامله حالا با این موضوع به ظاهر پیش پا افتاده
و در باطن خیلی مهم چقدر در طول روزمره با برخورد
به مسائل حاشیه یی عصبانی میشیم
یعنی در حقیقت چقدر انسان هستیم ؟؟؟؟؟
یا اینکه وقتی این مطلب رو خوندیم بهمون بر خورد و
ناراحت شدیم ؟؟؟و حالا آیا می تونیم اینکار رو برای
خودمون بکنیم و به خودمون کمک کنیم
که عصبانی نشیم ؟؟؟
تا مطلب بعدی با هم روی همین موضوع کار کنیم و
هر روز صبح که از خواب بیدار شدیم با خودمون عهد
کنیم امروز در برخورد با حوادث پیرامونی عصبانی نشیم
و از خدا بخواهیم که به ما در تحقق این موضوع کمک کنه
خدایا به من کمک کن بتوانم خشم و عصبانیت خودم را کنترل
کنم به من کمک در لحظات سخت عصبانیت و خشم تو رو
به یاد بیاورم و آرام شوم آمین
یا من اسمه دواء و ذکره شفاء
چند نکته از سخنان استاد :
- بدان كه رونده راه حقیقت نباید تحتِ هیچ شرایطی
صحنه سازی های نفس را در ذهنش دنبال كند زیرا
در چنین حالتی به نفس ، قدرت داده ، به همۀ آن
حالاتِ منفی دامن می زند و از آنجا كه انسان ،
خلاق است با تسلیم و ضعیف گردیدن در مقابلِ این
قبیل صحنه سازی ها مسبب خواهد شد كه تمامی آن
صحنه ها به ظهوربرسد ، زیرا همان گونه كه نیروهای
یاری دهندۀ مثبت ، عاملینِ نادیده ای هستند برای آن
كه خلاقیتهای مثبتِ ذهن به واقعیاتِ زیبا بدل شود ،
نیروهای منفی توانا نیز به محض تسلیم شدنِ باطن ،
همین گونه اما در جھتِ عكس عمل خواهند كرد .
- رونده راه حقیقت همچنان كه در مراحلِ باطنی
پیش می رود در می یابد كه در عمقِ تمام ِ تناقضات
و تضادهای درونی و بیرونی ، اشتراكاتِ معانی نھفته است
و در حقیقت، همه چیز به یك منبع ِمشخص ختم می گردد .


با یاد رونق عشق
- بدان آنگاه كه تو به حق خدمت می كنی ، حق نسبت
به تو مُحق می شود و آن زمان كه تو مالِ حق شوی ،
حق تو را به بازی های روزگار می كشاند تا در كشمکشهایِ
پی در پی و چه كنم های بی وقفه بتوانی نفس را به
خاكستر بنشانی ، مقتدر شوی و آتشِ حق در
تو شعله ور گردد .
- بدان كه دهقان ، پروردگارِ خرمن است و خرمن ،
دهقان را می ستاید . تو پروردگارِ اندیشه ای هستی
كه تأثیرش بر جھان می ماند . پروردگارِ همۀ آن چیزی
هستی كه كِشته ای . آنها داشته های حقیقی وجودِ
تو اند و ستایشِ تو را خواهند نمود ؛ پس پروردگارِ
تو می نگرد كه این نوای ستایش از چه بر می آید ،
آنگاه تو را به همان جَرگه خواهد سپرد و این با توست
كه انتخاب كنی آنچه كه تو را می ستاید بدی باشد یا نیكی .
- خشم بر خشم ِ خود بگیر نه بر آن كه خشمناكت
می كند كه نفس ، بازیگر است و آدمی بازیچه .
- زاویه ،محلِ اتصال است و قدرت در آن مستقر و زاویه ،
تنها در یك نقطه زاویه می شود ، پس فقط یك تن در آن
جای می گیرد . تا زاویه نباشد ، جھت ها معلوم نگردد و
اشكال ثبات نیابد .

با ياد رونق عشق
- حمد در خورِ احمد است و احمد بر همه عالم پادشاست .
- شب ها كه در خوابید و زندگی در خاموشی ،
رامشگران رقص كنان می آیند به گِرد روح ِ جسم ِ
خفته ای كه آن روز برای بھتر شدنش اندیشیده بود .
يا ولي عصر
- بگو عالم را تو مسخّر كرده ای و گل ھا را تو معطّٔٔر ؛
دل ھا را تو منوّر كرده ای و ظلمت را تو مكدّر
بگو پروازِ عقاب از تو بالاست و پرِ طاووس
از تو زیبا ؛ چشمه از تو جوشنده است و حیات
از تو پاینده ؛ زبان از تو گویا می شود و كلام از
تو روح ا فزا ؛ بگو شیر را تو می غرّانی و آهوان
را تو می دوانی ؛ خورشید را تو می تابانی و نور
را تو می رقصانی ؛ روز را تو می چرخانی و شب
را تو می خوابا نی ؛ باد را تو بر می انگیزی و ابر
را تو می بارانی ؛ بگو این آسمان نیست كه
می بخشد این تویی ؛ این درخت نیست كه ثمر
می دهد این تویی ؛ این فلك نیست كه می چرخد
این تویی ؛ این غزل نیست كه می خواند این تویی ؛
این بھار نیست كه می شكُفاند این تویی ؛ این آب
نیست كه حیات می بخشد این تویی ؛ این هوا نیست
كه زنده می گرداند این تویی ؛ این قلم نیست كه
می نویسد این تویی و این زندگی نیست كه سخت
می نماید این منم ؛ این من نیستم كه مرا می برد
این « تویی » .
دلهاي عاشقان حضرتش منور

با یاد رونق عشق
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى
هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین
هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در
آن لحظه ، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: اینکه آرامش مان را از دست میدهیم
درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان
قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم
صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد
میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى
هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام استاد چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند،
قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى
این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این
فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر
باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند
بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟
چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر
بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف
معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا
میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند
و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است
که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
به یکدیگر نزدیک شود

با یاد رونق عشق
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین
تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد
راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند
پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت
به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را
جا به جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه
را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه
می رود حرف می زند و رفتار می کند.
با یاد رونق عشق
آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
آن نفسی که با خودی خود تو شکار پشه ای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که با خودی بسته ابر غصه ای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که با خودی یار کناره می کند
وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که با خودی همچو خزان فسرده ای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
جمله بی قراریت از طلب قرار تست
طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت
جمله بی مرادیت از طلب مراد تست
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت
عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی
تا که نگار ناز گر عاشق زار آیدت
خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد
از مه و از ستاره ها والله عار آیدت
با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام
ما واقعا تا چیزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونیم
ولي در عین حال تا وقتي كه چیزي رو دوباره به دست
نیاريم نمي دونیم چي رو از دست داديم اگه عشقت رو به
كسي بدي تضمیني بر اين نیست كه او ھم تماما
ھمین كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ،
فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده
- آوازِ پرندگان در لحظۀ طلوع و خاموشی شان
در لحظۀ غروب ، معنایی ژرف و الھی دارد ، وقتی در آغازِ
روز به طراوتِ هستی و خدای خویش سلام می گویند
و در آغازِ شب به احترام ِ آرامشِ خلقت ، سكوت می كنند.
- بدان كه روح ِ سرگردان به روحی گفته می شود
كه خدای خویش را نشناخته است . كسی كه در دنیا خدای
حقیقیِ خویش را نیابد ، پس از مرگ برای ساكنین
آسمانهای متوالی ، غریبه خواهد بود .
- بدان كه پیش از انسان ، مخلوقاتی برتر بودند
و پس از انسان نیز مخلوقاتی برتر خواهند بود ، اما انسان
در این میان شاخص ترین است . زندگی فقط مالِ این
سیّارۀ كوچك نیست و در ھزاران جھان ِناشناخته ، حیات
به شیوه های گوناگون وجود دارد . در بعضی از جهان ها ،
مخلوقاتش زندگی متعالی تری نسبت به انسان ها دارند و
در بعضی دیگر زندگی به شکلی محدود تر و پست تر
جریان دارد . هیچ مخلوقی نابود نمی شود ،
بلكه از دنیایی به دنیای دیگر منتقل می گردد .
هستی ھرگز و در هیچ جابه انتها نمی رسد
و بی آغاز و بی پایان است ، زیرا ھر چه
كه آغاز دارد در جایی به پایان خواهد رسید و ھر چه كه
روح ِ حق در آن باشد ابدی است ؛ پس از ابدی
بودنِ خود شاد باشید و به خاطرِ ابدیتی كه متعلق
به آنید فرصتِ كوتاه این دنیا را برای لیاقتِ
برخوردار شدن از حیاتِ بزرگ و وصف نشدنیِ
پس از مرگ از دست ندهید .
- آن كه غرق در نعمت است ، نعمت را نمی بیند .
در جریانِ سلوك ، گاهی بدین دلیل راحتی را از سالك
می گیرند تا سالك در كوششِ دو باره بدست آوردنش ،
در این نعمت ھای به ظاھر كوچك ، به دیدۀ احترام بنگرد
و یاد بگیرد كه هیچ موهبتی از سوی خداوند ، كوچك نیست.
- جریانِ خلقت ، تمام نمی شود و ھر اثرِ روحانی
كه در جر یانِ خلقت به جا گذاشته شود ، مُھرِ پایان
به آن نخواهد خورد .
- بدان كه كرامات از روح ِ ولی بر روح ِ بنده
می نشیند و روح در می یابد و جسم زمانی كه درنیابد،
تنها متعجّب و گاه پس از كلنجارهای متوالی با خود ،
منكر خواهد شد .
- بدان كه معرفت ، ابتدا بر دل می نشیند
و سنگینی اش بر دل ، گاه آنچنان است كه بر زبان جاری
نمی شود . معانیِ معرفتِ حق خرده خرده ، كلام و شكلِ
گویشِ خویش را می یابد و بعضی از آنها آنگونه
كه ھرگز جمله و یا كلامی را كه دارای آن بار
معناست برایشان نمی توان یافت ؛ در نتیجه انتقالِ
بعضی از مفاهیم ، گاه با اشاره و گاه با كلمه ای
تنها و خاص كه نه پیش از آن و نه پس از آن
كلمه ای دیگر هست ، صورت می گیرد .
- بدان كه تمامیِ عواملِ آزار دهندۀ زندگی در
چند لحظه می توانند به مرزِ نابودی برسند ، گویی كه
ھرگز وجود نداشتند و پس از آن تمامیِ لحظاتِ زندگی
فقط سرشار از نشاط و شادی شوند و این اتفاقی است
كه باید در درونِ تو شكل بگیرد و نه با از بین بردنِ عواملِ
آزار دهنده . ھر آزاری كه از بیرون پس زده می شود ،
پس از چندی با تغییرِ لباس و هویت ، دوباره به سویت
خواهد آمد و این گونه ، تو تا پایانِ عمر باید در جنگ و
جدل با محرك های بیرونی باشی . در حقیقت ، انسان ھر
آزاری را تنها از خود می بیند و ھر محركی تنها بهانه و عاملی
برای رو آمدنِ ضعف هاست
با یاد رونق عشق
سلام سلام سلام
امیدوارم لحظه لحظه زندگی تون پر از عشق و
سرشار از لذت مهر ورزیدن و محبت باشه
- مطلبی را متذكر می شوم و آن این است
كه پس از مرگ ، عالمی مشخص به نام ِ عالم ِ برزخ
وجود ندارد ؛ عالم ِ پس از مرگ ، همان عالم ِ روح است
اما بعضی از ارواح به طور كامل قادر به دركش می شوند
و بعضی دیگر با وجودی كه در همان عالم ِ روح به سر
می برند به درك حیاتِ معنا نرسیده اند ، لاجرم باید در
همانجا اما در فضایی كه برایشان در نظر گرفته می شود
مراحلی را بگذرانند تا به آمادگیِ لازم و كافی برسند .
در چنین حالتی ، ھر روحی در برزخ ِ خاصِ خود به سر
می برد و تا این مراحل طی نشود از عالم ِ برزخش
بیرون نخواهد آمد.
- اگر به پست ترین آدم ها هم بگویند كه آیا حاضر
است به زیباترین و قدرتمندترین حیوانِ جهان بدل شود
پاسخ او منفی خواهد بود ، چرا كه او در مفلوك ترین
حالتِ ممكن هم طعم ِ ماهیتِ بشری را چشیده و حاضر
به از دست دادنِ آزادی و اختیار و قدرتِ تعقلش نیست .
انسانِ از دنیا رفته نیز چنین است و حتی نازل ترین
روح ها حاضر به برگشتن دوباره به این جهان نیستند .
- انسان به دلش زنده است .صاحبانِ دل های مرده
خود نیز مرده اند . مردگانی كه در كوچه ها راه می روند ،
كار می كنند ، سخن می گویند ، می خندند و می گریند ،
می خورند ، می خوابند و بر می خیزند و مضحك تر اینكه
آنچنان به خود ایمان دارند كه هیچكس را قابلِ اعتماد نمی دانند.
- گفتارِ زیبا به مرورِ زمان فراموش می شود ،
اما كردارِ زیبا برای همیشه در خاطره ها خواهد ماند .
- ھر چه كه از شما بر شما می رود ، بزودی به
اطرافیانتان انتقال می یابد . آن كه با دلش مھربان است
و خشم را به باطنش راه نمی دهد ، این مھر را به دیگران
نیز سرایت می دهد و آن كه در دلش با همه چیز بر سر
جنگ است نمی تواند به آشتی با دیگران بیندیشد .
- دیگران را در قسمت خود شریك كنید . اینكه این
اتفاق رخ می دهد یا خیر مھم نیست ، مھم این است كه
نیتِ پاك در این راه ، قسمتی بیشتر را نصیبِ ھر كس خواهد كرد .
- وقتی سنگی به چشم نیامدنی را در سكوتِ شب به
داخلِ بركه ای بیندازی ، سنگ فقط در یك نقطه فرو
می رود ،اما آرامش را ا ز كلِ بركه و جنبندگانِ ساكن
در آن خواهد گرفت . بدان كه معیارِ خوبی و یا بدیِ ھر
كردار و یا گفتاری در تاثیرِ آن است و كرده یا سخنِ بی اثر ،
هر چقدر هم كه به چشم بیاید بزرگ نیست .
- بدان كه تا عشق نیاید ، هیچ استعدادی بها نمی یابد .
- حیوان اگر با تغییراتِ فصول هماهنگ نشود و سرِ
ستیزه جویی و مبارزه را با احكام ِ طبیعت پیدا كند ، بی هیچ
شكی محكوم به مرگ ونابودی است . دل های همیشه ابری
آفتابِ شادمانی را نمی بینند . آن كه وجودش را با تغییراتِ
زندگی وفق می دهد ، در ھر حالی سر زندگی و نشاط را
می توان از رفتارش خواند .
- بدان كه هیچ دردی بی علت نیست
و بزرگترین علتِ دردھای ھر كسی خودِ اوست .
- بدان كه وقتی از روحی می پرسند ربِ تو كیست؟
و او خدایش را صدا بزند در حالی كه بندگی
نیاورده باشد پاسخی نخواهد شنید .
- بدانید كه ھر رخ ِماهی ، به نظرِ خورشیدی وابسته است .
زیبایی هایتان را از خودتان ندانید .
- بدان كه در رابطه های انسانی ، روح ِضعیف تر
شاخصه های روح قوی تر را جذب خواهد كرد ، زیرا روح ِ
قوی از صفاتِ روح ِ ضعیف ، بی نیاز است . آن كه
نزدیكی اش را در ھر حالی با یك روح ِ كامل
حفظ می كند ، رفته رفته همه حالاتش به او می گرود
و حتی در رفتارهای ظاھری وگفتارهای ھر روزه اش
به او شبیه خواهد شد .
- بدان كه باطن ھر انسانی سخن می گوید و
پیش از آن كه سخنی راست یا دروغ به زبان آورده شود
باطن ، حقیقت را گفته است . آنها كه به بصیرت رسیده اند
و شكافندۀ درونند ، سخنِ باطنِ انسان ها را می شنوند و گاه
با آن باطن تبادلِ معنا می كنند ،بی آن كه خودِ آن شخص
در آن لحظه خبردار باشد .
- بدان كه ھر تكاپویی از رنج بر می خیزد و تكاپو
لازمۀ كمال است ، پس آنكس كه نیتِ كمال می كند ،
رنج را بر دلش می نشانند .
- آنگاه كه از بلندایی به زیر می نگری ، همه چیز
را كوچك تر از حدِ واقعی اش می بینی . بدان كه حقیقتِ
پدیده ھای مادی و آرزوهای دنیایی ، همیشه كوچك تر از آن
است كه به نظر می رسد و رسیدن به این نگاه در صورتی
ممكن است كه به آن بلندا رسیده باشی .
- آیا تو هیچ بهاری را دیده ای كه پشتِ بهاری دیگر
آمده باشد ؟ تا تبدیلاتِ فصول ، طبقِ نظمِ از پیش تعیین شده
شكل نگیرد ، بهاری در كار نخواهد بود . رشدِ درونیِ
انسان نیز طی مراحلی اینچنینی صورت می گیرد ؛
ریزشِ برگ و بارِ گذشته ، مرگ و سپس شكفتن .
- بدان كه جان ، از آنِ خداوند است . برای جانِ خود
و ھر جانی دیگرحرمت قائل شده ، عزیزش بدارید اما
ھرگز جانتان را مالِ خود ندانید و بدین دلیل باید
نفَس كشیدنِ تك تكِ انسان ها برای حق باشد
و نگریستن و زیستنشان برای حق ، زیرا ھر آنكس
كه برای خود باشد ، جانش را از آنِ خود و
عزیزانش را حقِ خود می داند .
- از ظاھر هیچ پدیده و هیچ انسانی باطنش را قضاوت نكنید .
باران از ابرِ سیاه می بارد .













